من و گزینش فمینیستی و جاده چالوس

جمعه شب بود،ساعت 9:30 شب از ترمینال گرگان راه افتادم به سمت کرج.قرار بود یک دوره کار آفرینی در مرکز تربیت مربی کرج برگزار شود.تقریبا 5 صبح بودم که اتوبوس داخل ترمینال کرج توقف کرد.با حالت خمودگی ناشی از بی خوابی دیشب از ماشین پیاده شدم.پس از تحویل گرفتن ساک از راننده؛من ماندم و کرج!

پس از شستشوی دست و صورت با یک آژانس به سمت محل موعود رفتم.فکر کرد الان که زود است و باید در آنجا تا شروع ساعت اداری منتظر بمانم.اما پس از رسیدن،به سمت اتاق نگهبانی رفتم و خود را معرفی کردم سپس یکی از آنها من را به گرمی به داخل دعوت کرد؛احساس آرامش کردم.

با کوله بار سنگین خود که برای 35 روز بسته شده بود به سمت پذیرش رفتم.لازم است بگویم که این ساختمان در دامنه کوه بنا شده و چیدمان ساختمان های آن به صورت پلکانی بود.خلاصه؛پس از گذر از چند کرور پله، رسیدم به پذیرش.مسئول مربوطه آدم خوش خلقی بود،ولی گفت تا در مصاحبه پذیرفته نشوید از اتاق خبری نیست.بنده خدا برای اینکه از آتش غضب من و امثال من بکاهد چند ژتون غذا به ما داد تا علی الحساب صبحانه بخوریم.پس از صرف صبحانه رفتیم برای مصاحبه،پس از دادن مدارک مربوطه، به ما شماره دادند تا به ترتیب مصاحبه شویم؛شماره من 9 بود.

ساعت 4 بعد از ظهر بود تقریبا کار مصاحبه تمام شده بود.ما که تازه از سالن غذاخوری بازگشته بودیم در کلاسی که جنب محل مصاحبه بود مشغول گفتگو شدیم.از همه جا آمده بودند.کرد،لر،بلوچ،ترک،ترکمن ، عرب؛ همه بودند.یکی از طولانی بودن مسیرش میگفت،دیگری از نحوه مصاحبه گلایه میکرد.فقط مشکل این چنین بحث های این بود که همه در آخر به درد دل های سیاسی ختم می شدند!بماند.تقریبا 90 نفر بودبم که فقط 28 نفر قرار بود پذیرش شوند.از مسولان خواهش کردیم که حتی المقدور تا شب نتایج را مشخص کنند که هر کس تکلیفش را بداند،بداند که باید بماند یا برود،اما نشد!

فردا شد،ساعت 6 از خواب بیدار شدیم.شب را در اتاق یکی از دوستان گذراندیم که آن هم خود داستانی داشت.صبحانه مختصر را به بدن خسته خود تزریق کردیم،سپس به ساختمان معروف پداگوژی(محل انجام مصاحبه) رفتیم.دیدیم خبری نیست،جملگی به اتاق دیروزی رفتیم و باز بحث های دیروز آغاز شد؛اینبار کسی رمق حرف زدن نداشت.حوالی 8 صبح بود که رئیس واحد گزینش به محل تجمع ما آمد،همه یکپارچه گوش شدند تا ببینند چه اسم هایی از زبان این مرد در می آید.اسامی خوانده شد،از 28 نفر انتخابی 22 نفر خانم بودند.با خود گفتم زکی!نفوذ فمینیست ها به اینجا هم رسیده.گویا این مسئولین گزینش از مرحوم "نیچه " هم فمینیست تر بودند.

با دوستان یک روزه خود به بیرون آمدیم تا برگردبم به شهر و دیار خود. نازنین جوانی از خطه مازندران پذیرفت که من و دیگر هم استانی ام را تا ساری برساند.به پیشنهاد جوان ساروی،از جاده چالوس بازگشتیم.برای من که اولین بار بود از آن جاده میگذشتم تجربه خوبی بود.در مسیر هم سری یه ساحل زیبای شهر نور زدیم.در کنار دریا ویلا یا بهتر بگم قصر های زیبایی بود که چشم هر بیننده را از حدقه در می آورد!در روزگاری که مردم برای یک متر خانه در هر کجای شهر سالها زحمت میکشند و سالها قسط پرداخت میکنند،بعضی ها چه راحت در این کاخ های کنار دریا آرام می گبرند.

6 غروب بود که به گرگان خودم رسیدم،دلم برایش تنگ شده بود.در موقع رفتن با خود گفته بودم، نکند تو نباشی و کسی بیرحمانه در هزارپیچ زیبا خانه بسازد!گفته بودم نکند تو نباشی ناهارخوران را هم از مردم بگیرند؟گفته بودم نکند تو نباشی و شورا دیگر برای گرگانیها غریبه باشد!

 

وقتی که ما خوابیم . . .

همشهری بیدار شو

 

/ 3 نظر / 13 بازدید
سالار

سلام دوست عزیز.ممنون که بهم سر زدی منم هر دوب وبلاگ شما رو لینک کردم بازم ممنون

اعظم مامان سپهر

واي من ديروز تو اون يكي وبلاگ براتون كامنت گذاشته بودم يعني چي ميشه؟!![سوال]

نقطه سر خط

[گل] [گل] www.mighani.blogfa.com