هویتِ رو به موت، بافتِ برباد رفته

پر بیراه نگفته اند که گرگان و به طور کل استان، خطه ای است مظلوم و محجور که داشته هایش نداشته شده و آبادانی هایش به مخروبه هایی بدل گردیده که مسلمان نشنود کافر نبیند. خودی ها یک جور، ناخودی ها هم به صد حیله و مکر، خواسته و ناخواسته تیشه به ریشه اش زده اند و می زنند. حتی وقتیکه قسمتی از این ملک کهن دستخوش نامردی نامردمانی جاهل می شود و معدودی دلسوخته سعی در نجاتش دارند، تکثر آرا و نفاق و مصلحت طلبی چنانی بر پیکره عاشقان خیمه میزند که به سان قندیل های شیروانی با کوچکترین تلنگری فرو میریزند.

در حالیکه عده ای ابرو در هم کشیدند و از سر ناراحتی زبان گزیدند، جنگل ابر را با کتک به مسلخ توسعه بردند تا رفت و آمد ما شامل سنت اسهال گردد. آنچنان هم چراغ خاموش حرکت کردند که جز عده معدودی از دوستاران حیات سبز که معلوم الحال بودند احدی آگه نشد و شد آنچه شد.

و اما بافت تاریخی، پس از یکسال تاخیر کمیسیون خامس طرح ضاله ای را تصویب کرد؛ جماعتی دوستدار گرگان و البته علاقمند به تاریخ و هویت شان، از سر مخالفت گرد هم آمدند، عهد کردند در صحن شورا حاضر شوند و شدند؛ اما شورا خالی بود. یکی از شورائیان تنی چند از جماعت فراری را فراخواند تا برایشان بگویند" شرح درد اشتیاق".

آن جلسه هم تمام شد و مانند بسیاری از جلسه ها که آخرش حرف های خوب میزنند و قول هایی برای بهبود امور میدهند، آنها هم دادند و قرار شد جلسه ای دور هم آییم و دمار از روزگار طرح مجعول درآوریم. هفته بعد هم آمد اما خیلی ها نیامدند، خیلی ها اصلا یادشان رفت که قرار بود بیایند و سر آخر علی ماند و حوضش. حوضی که امروز و فرداست که پای مجوز تخریبش را سازمان میراث برباد رفته و فرهنگ نابود شده و گردشگردی فراموش شده امضا کند و تبدیل شود به تلی از آجر و خاک.

خاکی که اگر صبح تا شب و شب تا صبح بر سر بریزیم و مویه کنان سراغ بافت تاریخی بربادرفته مان را بگیریم، زهی خیال باطل چرا که بافت ما رفت همانجایی که جنگل ابر رفت، بافت ما رفت همانجایی که تالاب های استان رفتند، بافت تاریخی ما رفت همانجایی که ببر مازندران و دریاچه ارومیه رفتند؛ همانجایی که دیگر راه بازگشتی ندارد.

دیگر باید چشمان خود را به ندیدن خانه های قدیمی عادت دهیم، عادت کنیم که به جایش عمارتهای فرنگی بی قواره ببینیم که رنگی از انسانیت در خود ندارند، اگر خیلی دلمان هوای شان را کرد تفالی بزنیم به خاطرات کمرنگ کودکی و یادی از سفال ها و شیشه رنگی های خانه مادربزرگ زنده کنیم.

/ 3 نظر / 13 بازدید
گنجي

سلام بر جناب رضايان گرامي خدا قوت و ايام بر مرادتان به دقت نظري ات تبريك مي گويم بويژه در موارد ايهامي (چند معنايي ذيل): 1_استان، خطه ای است مظلوم و محجور 2_مسلمان نشنود کافر نبیند 3_تیشه به ریشه اش زده اند و می زنند 4_ به سان قندیل های شیروانی با کوچکترین تلنگری فرو میریزند 5_ آنها هم دادند 6_ علی ماند و حوضش 7_بافت ما رفت همانجایی که جنگل ابر رفت، 8_عمارتهای فرنگی بی قواره ببینیم که رنگی از انسانیت در خود ندارند، 9- خانه مادربزرگ ... راستي عمارت را چه به انسانيت؟!!! خانه مادر بزرگه كجاست؟!!! چي دادند؟!!!چي؟؟؟؟؟؟ شادزي و ديرزي

محمد

مشکل بافت خیلی جالب تر از این حرفاست از بافت عملا جز 4 تا خونه قدیمی چیزی نمانده همیت الان اگه سر بزنی میبینی دور تا دور مناطق آپارتمان سازی ها شروع شده متاسفانه چیزی به اسم حامی بافت وجود خارجی نداره