سر قبر ناهارخوران!

اول نوشت: چند سطر زیر زبان حال منِ نگارنده است که به قول شاعر:

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                  تا بگویم شرح درد این الاغ!

اساسا آدم گاهی اوقات به قول راننده ها آمپر می چسباند، اینجاست که اگر مثل من چانه لغی هم داشته باشد افسار زبانش از هم گسیخته می شود و هر آنچه در افکارش میگذرد را تبدیل به واژه کرده و انها را بدون گذر از هیچ گونه فیلتری و طی یک فرآیند فرا-دموکراتیک آنچه نباید را منتشر می کند و اسباب بدبختی را برای خود میسر می سازد. این را گفتم که بدانید بنده امشب چنین وضعی داشتم که به حول و قوه الهی غیظ خود را کظم کرده و آتش عصبانیت حاصل از استیصال را با چند ساعت پیاده روی اجباری خاموش کردم.

سر شب که کاملا روح و روانم پاک بود و شاخص آمپرم به حد نهایت رسیده بود گفتم دقایقی با یکی از دوستان درد دل کنم. اینطور بود که او را ماننده سگ تو سری خورده همراه خودم راه بردم و از ایران و توران برایش بافتم، پس از گذشت ربعی از ساعت دیدم بنده خدا مانند انسانی که موجود عجیب الخلقه ای دیده باشد به من زل زده و با نگاهش بر من فهماند که لا درک شی و لا سمع صوتآ! خواستم این رفیق شفیق را همچون موشی که از خمره روغن بیرون کرده اند از خود برانم که تاملی کردم و دیدم که شرط انصاف نیست. اینطور بود که عذرش را خواستم و حواله اش دادم به بیت پدرش، دیگر علی مانده بود و حوضش. در اوج تنهایی بی هدف خیابان های را گز می کردم و بی آنکه متوجه اطرافم باشم طی طریق می کردم.

کمی با خود اندیشیدم گفتم حیف نان چه درد و مرضی داری که مانند مار گزیده ها به خود می پیچی و همانند سگِ دَل پاچه می گیری. مشاعیرم پریشان تر از آن بود که روی سوژه خاصی متمرکز شوم، ناگهان دو جوان مست و لایعقل سوار بر ابو طیاره ای قراضه تر از خودشان، بوق ماشین را یکسره کردند و من شوریده حال را حسابی جوشی کردند. خواستم در پاسخ به عمل قبیح این اشقیا و دمیدن نفیر جهنم آن هم در آن مقیاس بلند که حقا به سان صور اسرافیل میت را حی و قیوم میکرد، دادی بر سرشان بزنم که دیدم این مرده شوران جهنم چیزی از ادب نیاموخته اند و گویی در مکتب خلقت واژه ای جز فحش های چارواداری یاد نگرفته اند. با آن حالت شوک زده کمی صبر کردم تا به حد نیاز ازم فاصله گرفتند، بعد من که خود را از شر آن دو ملعون آسوده میدیدم هر چه فحش و الفاظ رکیک که اغلبشان بداهه هایی بودند که در همان حالت پریشانی بر زبانم می آمد را جاری ساختم و مانند بچه ای که آروغ میزند و شکم دردش تسکین می یابد قدری از تالماتم کاسته شد و با همان حال نزار ادامه راه را رفتم.

از آنجایی که مسیرم از حوالی جنگل بود دیدم چند حیوان انسان نما آن وقت شب به جان درختی افتاده اند و که اگر چه نیتشان هرس کردن بود اما کُلک و پر درخت ننه مرده را از بیخ و بن کنده بودند و درخت را لخت و عور ساخته بودند. این صحنه جانگداز را که دیدم داغ دلم تازه شد، یاد دار و درخت های ناهار خوران خودمان افتادم که حقا رو به احتزار هستند و دیر نیست که جنگل ننه مرده را همانند کله کچل من لخت و تنک ببینیم. مسلسل وار و لاینقطع بد و بیراه بود که از نوک زبان بیرون میریخت، در کل عمرم تا به حال اینهمه حرف بد نزده بودم که امشب زدم.

داشت غم جنگل از سرم می افتاد که معضل دیگری به نام گرانی کیکش را میان تمبان ما انداخت، هر چه حساب کردم اون کارگر فلک زده که اگر احیانا حقوقش را بگیرد به زور به ششصد و هفتصد تومن میرسد با اجاره های انچنانی و ماست و دوغ و گوجه و خیار و غیره ذلک که به قیمت خون پدر فروشنده فروخته میشود چگونه می تواند شکم خودش را به انضمام چند سر عائله سیر کند. دیگر خون به مغزم نمی رسید و عن قریب بود که مانند کتلک کف آسفالت پهن شوم.

در این وانفسا ناگهان ماشینی کنار پایم ترمز زد با خود گفتم یا آمده اند ببرندم دارالمجانین یا که کارم بیخ پیدا کرده آمده اند با ما برخورد دیپلماتیک کنند! راننده بنده خدا که ظاهرا در آن اطراف موجه تر از من پیدا نکرده بود و در آنساعتی که خر در خیابان پر نمی زند تنها منِ لایعقل را در خیابان یافته بود از من پرسید:" ناهار خوران کجاست؟" بنده خدا که ظاهرا مسافری بود از استانهای دوردست، هنوز جمله اش تمام نشده بود صدای جیغ و داد به آسمان رفت و مانند کسی که جایی اش را می فشارند مکررا میگفتم:" ناهار خوران رو توی گور کردن، بابای ناهارخوران رو در آوردن!، این ناهار بزنه تو کمرِ . . . . " بدبخت اول از بس ترسیده بود بادش رفت سوار ماشین بشود داشت پیاده در می رفت، یه کم که دید من دارم خنک می شم، در لمحه العینی سوار ماشینش شد و از همان راهی که امده بود برگشت، داد زدم کجا میری آمو؟"، با لحنی حاکی از ترس و تعجب گفت:" سر قبر ناهار خوران"!

پی نوشت: در این خصوص مطلب وبلاگ "بد نیست کمی بیندیشیم" نیز خواندنیست. این بنده خدا اگر چه خارج از گرگان است اما ظاهرا قلبش همچنان برای حفظ سرمایه های گرگان می تپد.

/ 8 نظر / 66 بازدید
موذن

سلام غرولندی جانانه بود زیبا و ظریف و شما چه مهارتی دارید در غرولند . دست تان درد نکند که انچه زبان گفته را بر قلم رانده به هرحال عجب خواندنی است باز هم غرولندی بزن و ما را به مهمانی فراخوان تا شاید کمی از آرامش ما هم هدر برود آخه این آرامش بدجوری به جان مان افتاده و جای خوش کرده بهترین ها را برایتان آرزومندم شادوتندرست باشی

پسر گلم

سلام بدون اغراق مطلب خوانديتان اگرچه تلخ بود اما حقيقتي محض را يادآور شد. يعني چي دست نزن قيمتش بالاست؟[تعجب]

سید محمود

سلام با مطلب رنج،این سرنوشت پسرک تنهای خندان است! بروزم منتظر نظرتون در رابطه با این متن هستم

....

تغییر مدیرکل صداوسیمای گلستان احمدی می رود مقدسی قائم مقام سابق صداوسیمای خراسان رضوی می آید چهارشنبه 10/3/91 مراسم تودیع و معارفه تا ساعت 10:15 صبح سه شنبه هنوز هیچ یک از نمایندگان استان در مجلس به مراسم دعوت نشده اند.

آقابزرگ

با این وضعی که داره پیش میره تا چند وقت دیگه یه جایی باید یه موزه واسه خود ناهارخوران درست کنن تا آیندگان بدانند که در این شهر هم یه جنگلی به این اسم وجود داشته!!!

ماشا

سلام دوست من. حالت را میفهمم و احوالت را میدانم. دلتنگی هایت را پاس میدارم و برایت آرامش و عزت و ایام دلخواه آرذزو دارم. به روزم به دیدارم بیا.

تاکسی شهری

برای بار اول که بعد از تخریب گسترده جنگل به نورالشهدا رفتم صدای ناله ای رو شنیدم، اشکم دراومد و با خودم گفتم که صدای ناله ی دههادرخت بی زبونیه که آقایان بردیدند. اما بعد از خواندن مصاحبه ی آقای میرکریمی رییس بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس گلستان در روزنامه همشهری ویژه ی گلستان که فرمودند " هنوز هیچ درختی قطع نشده اسسسسسست" متوجه شدم صدای ناله ای که شنیدم صدای درخت ها نبوده بلکه صدای شکوه ی شهدای مظلوممون بوده که از اینکه کسی ادعای حفظ ارزش های اونا رو داره که به راحتی دروغ می گه و ار این موضوع خیلی ناراحت و دلگیرند. کار زشت تر از تخریب و دست اندازی به بیت المال نسل حال حاضر و فردای این کشور دروغیه که این آقا داره میگه و توهینیه که به شعور مردم میکنه. "هنوز هیچ درختی قطع نشده اسسسسسسست" دردااا