باز دوباره وبلاگ . .

سال 1393 برای من تلخ آغاز شد، غم سنگینی به یکباره زندگی ام را فرا گرفت. پدر از دست مان رفت. خیلی راحت، خیلی راحت. خدا خیلی بزرگی اش را به ما نشان داد که سختی زیادی نافتادیم و امروز به رغم ان همه اشکها و لبخند ها، 1393 را به پایان می بریم.

مدتها بود دستم به نوشتن نمی رفت، حقیقت رمقی هم نبود و اگر هم گه گاه میلی بود وقتی نبود که بشود نوشت. شاید و.قتش رسیده بود در دنیای نوپای وبلاگی بازنشسته شوم اما عجیب به این دنیای مجازی خو گرفته بودم. خاک نداشته این جهان عنکوبتی چنان دامنگیر است که من را بعد از زمان قریب به یک سال پای رایانه ام نشاند تا از آنچه در دل دارم بنویسم.

راستش حرف برای گفتن زیاد است اما ترجیح میدهم حرفها را به وقتش بگویم، اینبار به همین نکته بسنده می کنم که زندگی کردنم اگر در یک جامعه اگر نفعی به جامعه رسانده نشود دیگر نامش زندگی نیست. چه زیباتر قدم زدن، نفس کشیدن ما همه در راستای خدمت به دیگران باشد. در این راه قدم بگذاریم که دلی را شاد کنیم و بار غصه را از دوس دیگران تفریق یا اگر نشود بین خودمان تقسیمش کنیم. روزمره را روزمرگی نکنیم، رشد جامعه را در همه زوایایش مهم بشماریم. کودکان کار را معضلی ندانیم که درمان ناپذیر است، فقر فرهنگی را با بی فرهنگی تشدید نکنیم، نسبت کنش های بی مسئولانه مسئولانمان واکنش دهیم. اینچنین اگر باشیم جامعه مان یک قدم رشد می کند.

خدا را لزوما نباید لا به لای صفحات قران یافت، برگ یک گل و شاخه خشک یک درخت آیه ایست از قدرت خدا. حتی مخلوقات به نظر ما ناقص نیز آیاتی مثال زدنی از قدری بی همتا هستند. تکثر عقیده ها را بپذیریم، طرز فکر افراد را محترم بدانیم و درباره شان پیش داوری نکنیم. بیشتر دوست داشته باشیم و تنفر را تا جایی که میشود به کنجی برانیم.

چنین اگر شویم زندگی به کام ما و دیگران شیرین می شود.

حتی اگر اعتقادی به زندگی آن دنیا نداریم در این دنیا طوری رفتار کنیم دیگران ن را نرنجانیم و یادی نیک از خود به جای بگذاریم. گوشمان تیز باشد صدای "هل من ناصر ینصرنی" ها را بشنویم و تا جایی که در توانمان است دست های نیازمند و دل های شکسته را یاری کنیم.

/ 0 نظر / 63 بازدید