روزنوشت های رمضان – روز هشتم

به قول مرحوم جمالزاده سر و ته مان را که بزنند همه یک کرباسیم، حکمت این جمله بماند برای بعد ها که حالش را داشتم اما در این لا به لا برایتان بگویم که این بعضی از این کارمندهای بانک چقدر شل کار می کنند. در این یکی دو موردی که امروز به پستم خورد بانکی بود در ابعاد بزرگ و تا دلتان هم بخواهد شیک! اما از آن طرف از 12 باجه ای که مخصوص کار مشتریان بود فقط دوتای آنها کار می کرد آن هم با وسواس و آهستگی تمام.

از ماجرای اسفناک بانکها که بگذریم، خدمتتان عارضم امروز بازار قدری شلوغتر بود بود که با توجه به استمرار گرمای هوا و ماه رمضان کمی عجیب است. راستش را بخواهید گاهی به حال و بنیه مشتریان غبطه می خورم که در این گرمای بی پدر و مادر چطوری برای خرید 30 سانت پارچه کل بزازی های شهر را طواف می کنند و سر آخر هم وقتی  مشابه آنچه را که می خواهند می یابند عذر تقصبر می آورند که قدری دور بزنند شاید بهترش هم پیدا شود. جالب اینجاست که هر چه به صلاﺓ ظهر هم نزدیکتر می شویم نرخ مراجعه مشتریان بیشتر میشود و بعضا ساعت 15 که می شود و در حالیکه من و پدرم دوتایی از گرما و تشنگی پنچر شده ایم و در حال پایین کشیدن کرکره هستیم یک دوجین مشتری از عالم غیب نازل می شوند و با من و پدرم آن کاری را می کنند و مغول بر سر فرهنگ پارسی آورد!

از راه مغازه هم نیت کردم سری به تحریریه هفته نامه سلیم بزنم و خبری از ایشان بگیرم که گفتند کسی آنجا نیست، به جایش رفتم دفتر روزنامه همشهری که دیدم یک کلونی انسان آنجا نشسته اند و ظاهرا منتظر من بودند تا جلسه شان را شروع کنند، که کردند. من از همه جا بیخبر که قاعدتا نباید آن موقع آنجا می بودم،نشستم و به صحبتهای حضار گوش دادم. سیاوش کیانی پور که دبیر سرویس استانی همشهری بود آن لا به لا هر از گاهی صحبت می کرد و با آن کلام نمکین و شیرینش همه را به فیض رسانید، اصن یه وضی.

ساعت 17 گذشته بود که از همه عذر خواستم و آن جلسه کذایی را بدرود گفته تا به قرار ساعت 17 برسم، که رسیدم اما با 16 دقیقه تاخیر. بعد افطار با تعدادی از دوستان که یک فلاسک آبجوش و یک جعبه بامیه نیز همراهی مان میکرد به قلب جنگل رو به موت النگدره زدیم و جایتان خالی آنجا از هر دری سخنی گفتیم و به قول پدرم از ایران و توران شعر بافتیم.

به عنوان حسن ختام (البته آنچان حُسنی هم ندارد) و البته بسیار موجز خدمتتان عارض شوم که امروز در مسجد جامع برادری میکروفون را گرفته و با آب و تاب در و گوهر پرتاب میکرد و آنچنان بر گرده مجلس سوار شده بود که انگار مادر زاد ناطق و خطاب بوده. این عزیز دل میانه صحبتهایش چنان از زنان سر برهنه با لفظ لخت و عور یاد می کرد که آدم شرمش می شد. یکی نبود به این بنده خدا بگوید فرق روسری نداشتن تا برهنگی مثل فرق قطره و دریاست! برهنگی امریست مذموم میان نوع بشر و ارتباط دادن آن با کسی که روسری ندارد یا حجابش به قول این بنده خدا ناقص است اساساً مضحک است.

هشتمین روز ماه مبارک رمضان هم پر زد و رفت . . .

/ 0 نظر / 14 بازدید