روزنوشت های رمضان - روز سوم

الحق و الانصاف امروز از آن روزهای گرم بود، به طوری که ظهر که همراه یک دوجین بار و بنه به خانه رسیدم حسابی پنچر شده بودم و کم مانده ایمان لامصب ما به ضرب زمزمه های شیطان رجیم برباد رود و روزه خود را بشکنم. خدا را شکر خانه که رسیدم آتش وجودم فروکش کرد و با قیلوله ای مختصر حوالی ساعت 16 از خانه بیرون رفتم.

سوار تاکسی که شدم راننده بنده خدا که دلش از زمین و زمان پر بود، گیر داد به گرانی مرغ و سایر اقلام و گفت :" مردم اگر چند روز مرغ نخورند که نمی میرند، در عوض مرغ ها روی دستشان باد می کند و حساب کار دستشان می آید." بیچار دلش خیلی پر بود و دلش نمی آمد از حرفهایش بکاهد. چاره ای نبود و وسط حرفهایش پیاده شدم و تا به کارم برسم.

داشتم از میدان شهرداری وارد خیابان شاهرود(بهشتی فعلی) میشدم چشمش مثل هر روز به عمارت مجعول و نیمه کاره ای افتاد که پیشتر جایش هتل میامی بود و امروز برای ساختنش پله برقی پل عابر پیاده را هم برداشته اند(یعنی جماعت زیادی را از حق خود محرم کرده اند). درباره غیر اصولی بودن ساخت این ساختمان چند طبقه پیش از این کارشناسان و دلسوزان سخن زیاد گفته اند، اما آنچه این بار دل من و هر شهروندی را به درد می‌آورد این بود که به دلیل گودبرداری غیرصحیح، یک شیرینی فروشی که ابتدای خیابان شاهرود بود به طور فرو ریخته بود. البته این اتفاق مربوط به چند شب پیش بود که باران شدیدی باریده بود. چنین اتفاقاتی از این دست بار اول و دوم نبوده و مغازه های آن ردیف غالبا دلشان از دست سازندگان از خدا بی خبر این پروژه خون است؛ امان از دستشان!

ساعت از 19:30 گذشته بود که با تنی خسته و لبی تشنه به خانه رسیدم. مهمان ها که البته همه به قولی خودمانی بودند اندک اندک رسیده بودند و چند نفری هم هنوز نیامده بودند. سفره افطار را چیده بودند و همه با وضعی اسفناک که ناشی از 15 ساعت روزه داری بود دور سفره جلوس کرده بودند، محتویات سفره انصافا خوشمزه تر آنچه بود به چشم می آمد که در این جور لحظات است که شیطان رجیم نانش توی روغن است که بندگان سست عنصر خدا را از راه راست به در کرده و ایمانشان را لکه دار کند. خلاصه مکر و حیلت های شیطان در آن دمادم اذان بر هیچیک از حاضرین کارگر نیفتاد و پس از گوش جان سپردن به ربای تکرار نشدنی شجریان روزه خود را با صدای اذان موذن زاده اردبیلی گشودیم.

هرچه امروز به مادرم گفته بودم که از خر شیطان پیاده شود و برای شام برنج نپزد گوش نکرد، علیرغم چند مدل غذای سرد و گرم، برنج هم پخت که حسب تجربه سنوات گذشته چندین خروار غذا اضافه آمد که غالب آنها را به خیک مهمانها بستیم تا آنها را به خانه ببرند و در غالب سحری یا افطار نوش جان کنند. کلی هم ظرف نشسته مانده بود که مادرم با هزار جور قسم و آیه نگذاشته بود که مهمانها به آن دست بزنند و قاعدتا وقتی مهمان ها رقتند آن همه ظرف دست من (تبهر خارق العاده ای در شستن ظرف دارم) و آقام رو می بوسید، که بوسید! ظرفها را شستیم و با کمری چلاق از ایستادن مضاعف روی مبل دراز کشیدم و برای دقایقی اخبار ساعت یازده سیمای گلستان را نظاره کردم.

گزارش ویژه بخش خبری نشان دادن زندگی مردمی بود که در سیل اخیر خانه و زندگی شان نابود شده و خسته از وعده های سرخرمن مسئولین حق پایمال شده اشان را طلب می کردند. هر چند خود می دانستند که داد و بیدادشان فرو کردن میخ در سنگ است اما بندگان خدا از سر استیصال داد و فغان می کردند. نمی دانم سیل اخیر ربطی به قطع درختان دارد یا اینکه این دو واقعه به هم "کلا نامرتبط اند"!

امشب هم مسجد نرفتم که چرایش لا به لای سطور بالا مشهود است. راستش چند سوال دارم که حتما باید در مسجد آنها را بپرسم و اگر نپرسم می افتد برای سال که معلوم زنده هستم یا . . . !

شاید سوالم را فرداشب با شما در میان بگذارم، شاید!

پی نوشت: توصیه اکید دارم مصاحبه دکتر سبطی با روزنامه همشهری که پیرامون بستگبال گرگان است را بخوانید:

بسکتبال گرگان در حال در جا زدن است/ هوادران بسکتبال گرگان

/ 2 نظر / 11 بازدید
خلیج گرگان

خدا رو شکر تو یکی حداقل یک پارگرافشو پسندیدی والا تعطیل میکردم وبلاگمو ، دوستت دارم مهندس! [قلب][قلب][قلب]

موذن

سلام ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات با دو مطلب " کشف غار سم ، جاذبه ای دیگر در گالیکش " و " از استان ما تا به استانهای آنان " بروزم . بهترین ها را برایتان آرزومندم