امیررضا رضایان
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ امیررضا رضایان
آرشیو وبلاگ
      هدف آگاهی بخشیدن است (غرغرهای سیاسی و اجتماعی به همراه متلک های متفرقه)
شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩

تازه بازی استقلال و سپاهان تمام شده بود و من خوشحال از سوخته شدن دماغ خوش قواره غلام عنایتی و امیر قلعه نوعی،مشغول نوشتن خزعبلاتی آغشته به نفت، برای آن وبلاگ دیگرم بودم.آنچنان در عمق نوشتن بودم و باز داشتم توطئه چینی میکردم تا زیر آب یکی دیگر از مدیران زحمت کش را بزنم که ناگهان زمین چون گهواره دوران کودکی ام شروع به لرزیدن کرد.اول گفتم توهم فانتزی است و اما توهمش آنقدر واقعی بود که در طرفه العینی،به سان تیری که از چله کمان رها گشته به داخل حیاط جهیدم.بنا به وظیفه خطیر آگاهی بخشی،به سرعت خبر زلزله را صفحه فیس بوک و توییتر خود،به گوش خلق الله رسانیدم،باشد که ملتی آگاه گردند.

بسیار خسته و کوفته بودم،که آرام آرام پلکهایم ثقیل شد و به قول فرنگی مابان ، مغزم پیغام shut down داد و خوابم برد.با صدای همهمه مردم از خواب برخاستم.جمعی را دیدم که دور یک بنده خدا را گرفتند و با هر کلمه ایشان،برایش سوت و کف و بعضا شعار میدهند.نزدیکتر که رفتم صدا را شناختم،باز نزدیکتر که شدم کیفیت تصویر هم بهتر شد و تمثیل مبارک اسفندیار جان رحیم مشایی را دیدم.دیدمش ردای لیبرالیستی به تن آراسته و مرتب برای ملت افاضات میفرماید.در پاسخ به یکی از عزیزان جوگیر که از ممنوع شدن پخش آثار افرادی چون شجریان و مدیری سوال فرموده بود،با شدت و حدت خاصی که تا قبل از آن هیچ بنی بشری ندیده بودم جواب داد:"ربنای شجریان میخواهید؟طنز مدیری میخواهید؟اینها که چیزی نیست،اگر من رئیس شوم امر میکنم برایتان . . . هم پخش کنند!".که اینجا با ابراز احساسات شدید و غیر قابل کنترل مردم مواجه میشود و ملت در پاسخ به این فرمایشات مملو از در و گوهر ایشان،وی را با شعار هایی هچون "مشایی بت شکن . . .بشکن" بدرقه فرمودند.

ما که تا اینجا نظاره گر معرکه این عزیز بت شکن بودیم،آزرده خاطر از انواع و اقسام فرآیند های انتخاباتی،عطای ایشان را به لقایش بخشیدیم و ره منزل در پیش گرفتیم.سر کوچه که رسیدم چشمم به یک آشنا افتاد و گفتم کمی با وی صحبت کنم بلکه آرام شوم.

با خنده گفتم:"به به مسعود نمکی!!ببخشید ده نمکی!!"

با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت:"برو،مزاحمم نشو که الان کلی کار دارم."

گفتم:"چیه بابا،کلاس میذاری؟دیگه یه اخراجی ها ساختن که اینقدر کلاس گذاشتن نداره!!."

گفت:"اخراجی ها کیلو چنده؟!اینی که میبینی فیلمنامه هالک سه(Incredible Hulk 3)."

گفتم:"چیییییی میگی؟؟؟(با طعنه)بازیگراتم انتخاب کردی؟!"

گفت:"همون اکبر عبدی و دو سه تا دیگه از بچه ها،شاید خودمم بازی کردم."

بهش گفتم:"بابا بی خیال شو!هالک سبزه میدونی پس فردا واست چه حرف و حدیثایی در میارن؟؟تازه هالک پره از صحنه های فسق وفجور!!این هام هیچی ناشر قبلیش یه کمپانی صهیونیستی بوده!!وارنر بروس!!بازم بگم!!!!!!"

یک نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت:"اولا بی خیال نمیشم.دوما دادم بجه ها هالک رو بتونه بزنن فردا هم یه رنگ مشکی متالیک میزنمش،چش دنیا رو کور کنه.سوما فسق و فجور هم گاهی وقتا لازمه البته حواسم  هست مصداق گناه نشه یه وقت.چهارما،ته فیلم بچه ها قرار یه ربع "مرگ بر اسرائیل" بگن که اابته این قسمت صرفا جهت تنویر اذهان عمومیه."

این دفعه من که هاج و واج داشتم این خزعبلات  را گوش میکردم،یک نگاه عاقل اندر سفیه آبدار به وی کردم و بدون آنکه کلامی از تپانچه دهانم شلیک شود،راهم را کج کردم.دلم میخواست چند کشید آب نکشیده حواله صورتش میکردم که دیدم مصلحت نیست،در راه مرتب داشتم بهش فحش های چارواداری میدادم که صدایی منو سرجام میخکوب کرد.

صدا گفت:"اوهوی کچل!!هو وایستا بینم!!"

برگشتم ببینم کدام موجود شیٌ عجیب است که این چنین پرت و پلا نثار هیکل مبارک ما میکند.گفتم:" سیاهی کیستی؟"

پاسخ داد:"پارسی کولا!!"

این را گفت من و آن صدای مجهول الهویه غهغه بنا کردیم به خندیدن،حالا نخند و کی بخند.

ناگهان دوزاری مان افتاد که کجا هستیم با صدای غرایی به آن شی عجیب گفتم:"رو آب بخندی کچل!!"

گفت :" احمق،میدانی من کیم که این چنین بی احترامی میکنی؟!"

گفتم:"هر کی میخوای باش،واسه ما رقمی نیستی !"

این بار صداش ترسناک تر شده بود.گفت:"من لولو ام،همون که . . . برده،حالا فمهیدی کچل؟"

سکوت مرگباری میان من و لولو حاکم شده بود.گفتم:"لو..لو. .لولولولولولولو!!!!!!"این را گفتم نعره ای از خوف و ترس زدم از خواب پریدم.عجب خواب خوفی دیده بودم.هنوز باورم نشده بود که داشتم خواب میدیم.باید برای سحر بلند میشدم.نمیدانم از ترس ناشی از زلزله بود یا از عواقب ناپرهیزی درصرف افطار.صدای رعد آسمان هم آنچنان بود که لرزه ای هرچند  ضعیف بر پیکر ساختمان ایجاد میکرد.

تعبیر خواب هر چه باشد ما به فال نیک میگیریم.اما تا به حال که گل و بلبل و حورالعین بهشتی در خواب میدیدیم این بود وضع ما،خدا به داد برسد.

ارسال شده توسط امیررضا رضایان در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نظرات شما ()
مطالب اخیر انرژی هست، ولی کم است! انتخابات مجلس، . . باز دوباره وبلاگ . . باز دوباره وبلاگ . . نامه ای به شهردار و شورانشینان مصائب گرفتن یک وام چهار میلیونی! اینترنت؛ عصای دست یا بلای جان دکتر نقی مومنی به گرگان می آید واگذارتان کردیم به خدا! مراسم نکوداشت ایرج اعتصام و سیدابوالقاسم امیرلطیفی برگزار می‌شود
دوستان من گرگان نامه دوستداران محیط زیست استان گلستان انجمن وبلاگ نویسان گرگاندوست هفته نامه سلیم گاه نوشت های فروزان آصف گرگان ما موسسه خیریه محک نواندیشی حسین زمان نگاه نو سید محمد خاتمی گرگان رسانه نقطه سر خط من نیلوفرم فن آوری اطلاعات پیام نور گرگان امین مولودی خبرگزاری کار ایران عکاس گرگاندوست پیدا و پنهان تخریب زمین ابتکار سبز خانه روابط عمومی انجمن مهندسی نفت هدف آگاهی بخشیدن است دانلود هر چی زبان سبز بنیاد باران گلستان اسپورت گلستان نما وبلاگ ناهارخوران کمپین حمایتی از منطقه گردشگری هزارپیچ میثم پور اقدم شهر چنارها گرگان زمین روز شمار بالندگي سپهر ساموئل کابلی صدای سکوت(الهام) 90گرگان هورکانیه واتوره(شاعری از لرستان) سینا باقری گرگان امروز مهندسی نفت دشت سپید سفید مثل شب عکس و قلم حامد بارچیان مگم که بیایید کمی نفهمیم خاطرات من گلپر خانوم تاریکخانه انجمن خیریه بانوان گرگان شهر من . . .گرگان فیلم نوشته ها غزل پست مدرن دهکده تفریحی کوهمیان هیچ گرگان آنلاین WOLFS انجمن گرگانیها سیدباقر خرابه آقابزرگ(طنز) گرگان نیوز قهوه تلخ گرگان سلام سرگرمی، تفریحی، اطلاع رسانی فریاد بی صدا از دیار استراباد ست پنجم کانون ناشنوایان گلستان فیتزکارالدو آقای خاص من میتوانم مشاوره بند2 سبزه چنار تاکسی شهری پرانتزی هم برای من استارباد بهترین های گرگان کشکول رئیسی دیده بان محیط زیست ایران زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است شهید علی اصغر درویشی بهترین های گرگان هیچگاه تنها نیستیم گرگان، چهار فصل، يك نگاه گنجینه من همیشه خبرنگار از کرانه های خلیج گرگان فرزند مونگشت نشین رحیم رسولی- طنز پرداز عبید شاکی خیلی دور خیلی نزدیک یک شهروند گالیکش، شهر زیبای طبیعت گالیکش شهر زیبای طبیعت دربنو پرتال زیگور طراح قالب