امیررضا رضایان
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ امیررضا رضایان
آرشیو وبلاگ
      هدف آگاهی بخشیدن است (غرغرهای سیاسی و اجتماعی به همراه متلک های متفرقه)
جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩

جمعه غروب بود که از سر بی حوصلگی از خانه زدم بیرون تا قدمی بزنم و حالم عوض شود.در و دیوار و خیابان و مردم ،همه بوی غروب جمعه میدادند.گویا انتظار همه به سر آمده بود اما آن اتفاقی که همه منتظرش بودند نیافته بود؛او باز هم نیامد . . . اما شاید این جمعه بیاید.

همینطور حیران و پریشان میرفتم که ناگهان به خود آمدم و خود را در میدان سرخواجه یافتم.با خود گفتم حال که اینجا هستم بهتر است سری به خانه مادربزرگم بزنم و خبرش را بگیرم،بلکه حالم بهتر شود.پس رفتم داخل (خیابان)ملل.ملل مثل همیشه خلوت بود و گرمای آتشین عصر جمعه هم این خلوتی را دوچندان کرده بود.نگاهم به منزل مرحوم چراغعلی افتاد که امروز تبدیل به یک مدرسه دخترانه شده بود.خیلی خوشحال شدم که اگر امروز این مرحوم در بین ما نیست یادگارش در شهر و البته در قلب ما میدرخشد.ناخودآگاه به یاد این بیت شعر افتادم که نمیدانم از کیست:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست/هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست/خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

آرام  آرام به مسیرم ادامه دادم اما تا چند متر چشمانم همچنان آن مدرسه را تعقیب میکرد.یادم رفته بود چرا اینجا هستم اما همچنان میرفتم،تا عکس شهید محمد حسن علاءالدین را دیدم.عکس رنگ و رو رفته اش در کنار خانه خانواده علاءالدین بر مظلومیتش افزوده بود.البته محمدحسن تنها شهید این خانواده نبود،محمد رضا و ابوالقاسم هم برای دفاع از آرمانشان ،کفن عشق بر تن کرده بودند.

پاهایم خسته و لبانم تشنه بودند.به سوپرمارکت مظفری رفتم تا چیزی بخوررم و این خستگی مفرط را سر به نیست کنم.مغازه اش کمی شلوغ بود.آبمیوه ای گرفتم و از مغازه اش بیرون آمدم.بیرون از مغازه اوستا اکبر ضمیری را میبینم که گویا برای تعمیر آیفون(ای آیفون با آیفون شرکت اپل فرق داره،یه وقت تعجب نکنین!) دارد به کوچه محمودزاده میرود.سلام و علیک مختصری میکنم و از او جدا میشوم.مثل همیشه با گامهایی سریع حرکت میکرد ، اما خستگی ناشی از مشکلات زندگی از قامت خمیده اش پیدا بود.به مسجد ملل رسیدم،خادم پیرش مثل همیشه بیرون را آب و جارو میکرد و برای مراسم نماز آماده میشد.سلامش کردم به آرامی از کنارش گذشتم.چون میخواستم کوچه سپیدوش برم از همان کوچه تنگ و باریک کنار مسجد رفتم.داخل کوچه همهمه بود،همه از گرما آمده بودن بیرون.برقهایشان قطع بود و ملت بینوا از بی برقی و مضاف بر آن بی آبی،از استیصال و ناچاری به کوچه پناهنده شده بودند.چهره هایشان گویای تمام مطالب بود.هر کسی را که فکر کنی مورد لطف قرار میدادند و با احتیاط و البته زیر لب چند تا فحش دشمن شاد کن به هر چی رئیس و وزیر وکیل میدادند.ترسیدم کار به جاهای باریک بکشد و مردم از عصبانیت شعار های  کمی سیاسی بدهند،با درایت خاصی از میانشان گذشتم.به در خانه مادربزرگم رسیدم،در زدم؛کسی جواب نداد.همسایه شان میگفت برای جشن مبعث به فاطمیه عطاییها رفته و بعد از نماز میاد.من هم که دست از پا دراز تر شده بودم از همان کوچه سپیدوش به داخل ملل آمدم و به سمت پارک شهر در حرکت شدم.کم کم هوا تاریک شده بود که رسیدم به آخر خیابان ملل.با خود گفتم که یکسری به مغازه خانم عطایی بزنم و کمی نان خرمایی بخرم که از دور نوری دیدم.خیایان خلوت خلوت بود.این هاله نور داشت به سمتم می آمد.کمی ترسیده بودم گفتم نکند حضرت عزرائیل است و آمده جان ناقابل ما را بگیرد.از تحیر و ترس مژه هم نمیزدم.ناگهان هاله نور به من نزدیک شد. من که چشمانم را بسته بودم و زیر لب اشهدم را میخواند صدایی را شنیدم.چشمم را که باز کردم جوانکی دیلاغ(باریک و دراز) را دیدم که از من پرسید:"داداش تو اشغری(همان اصغر) من واشه اون قژیه اومدم".این را گفت و چرت زد.از خماری داشت غش میرفت.من که فهمیدم مشکل بنده خدا چیست و دنبال چی میگردد بهش آدرس پارک شهر را دادم و به او اطمینان دادم هر نوع و هر مقداری که بخواهد در پارک شهر پیدا میشود.وقتی که رفت تا چند دقیقه به او زل زده بودم و نگاهش میکردم.هر چند قدم یکبار چرت میزد و با برخورد به در یا دیواری بیدار میشد.دلم به حالش سوخت و لی حیف . .  ..

مسیرم را تغییر دادم رفتم سمت شهرداری.همان که از کنار باغ روسها میگذشتم و حصارهای فلزی دور این باغ را دیدم با خود گفتم از عجایب زمان است که تکه ای از خاکت را حصار بکشند و ازت بگیرند،آن وقت نتوانی آن را پس بگیری.راستش سالهاست که باغ روسها در محله گرگان همینطور افتاده و انگار قرار است تا ابدالدهر همانطور بماند.زمین بزرگی دارد؛ اگر تبدیل به فضای سبز شود،اگر سینما شود،اگر سالن نمایش شود و اگر های دیگری که میتواند برای این باغ رخ دهد و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده.

از جلوی پایگاه بسیج و منزل آقای میربهبانی امام جماعت مسجد جامع گذشتم تا رسیدم به کلیسای سابق گرگان.جایی که به هزار و یک دلیل بهش بی توجهی شده و کسی هم قدمی برایش بر نمیدارد.گویا اندک مسیحیان ساکن گرگان هم زورشان به جایی نرسیده.آیا برای مسئولین شهر مهم نیست که یک مسیحی در کجا باید عبادت خود را انجام دهد؟کلیسایی که پیشینه تاریخی دارد و تا چند سال پیش هم مراسم سال نو میلادی و تولد حضرت مسیح در آن انجام میشد.متاسفانه به دلیل ساخت و ساز در کنار ساختمان کلیسا ،آسیب زیادی بر آن وارد شده.از کنار کلیسای جماعت ربانی گرگان هم رد میشوم. نگاهی تلخ به شورا می اندازم، شورایی که دیگر شورای مردم گرگان نیست شورای مسئولین گرگان است.شورایی که به جای خدمت بوی قدرت میدهد برای مردمش به جای عزت،ذلت به ارمغان می آورد.شورای که قطب مثبت آن به آسانی در قطب منفی آن حل شده و دچار تک صدایی شده.شورایی که دیگر مردم گرگان را فراموش کرده و مردم هم به حق شورا را فراموش کرده اند.شورایی که دیگر برای مردم نفس نمیکشد اما به نام مردم جلوی نفس مردم را گرفته.شورایی که به نام مردم و به کام خود کار میکند.شورایی که به بیدار شدنش امیدی نیست چرا که خود را به خواب زده است.

دیگر به میدان شهرداری رسیدم،میدانی که چند ماه است سعی میکنم از آن عبور نکنم.شماره پیامک شهردار را میبینم که از در و دیوار آویزان است.پیشنهاد میکنم که جناب شهردار با شماره خود در قرعه کشی های پیش گویی جام جهانی شرکت کنند تا انشالله اینگونه برای شهر ما افتخار کسب میکنند در غیر اینصور بعید میبینم که زحمات بی شائبه ایشان باری از دوش گرگانیها بردارد.

خدا را شکر از مقابل دفتر نمایندگان مجلس گرگان رد نشدم و گرنه ممکن بود دامنم از دست برود و مثنوی هزار بیت برایتان بسرایم که نه من توان تایپ کردنش را دارم نه شما را حال خواندنش است.

خوب یک چرخی در شهر زدم(به قول اهوازی های عزیز تاب خوردم) و فهمیدم همه چی آرومه و شهر در امن و امان است.کسی مشکلی ندارد و همه با خیال راحت بدون ترس از قطع شدن یارانه ها زیر کولر هایشان نشسته اند و فیلم های تکراری رسانه ملی را میبینند.حالا که همه خوبند من هم خوبم،بترکه چشم هر چی حسود و فتنه گر.

 

ارسال شده توسط امیررضا رضایان در ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ | نظرات شما ()
مطالب اخیر انرژی هست، ولی کم است! انتخابات مجلس، . . باز دوباره وبلاگ . . باز دوباره وبلاگ . . نامه ای به شهردار و شورانشینان مصائب گرفتن یک وام چهار میلیونی! اینترنت؛ عصای دست یا بلای جان دکتر نقی مومنی به گرگان می آید واگذارتان کردیم به خدا! مراسم نکوداشت ایرج اعتصام و سیدابوالقاسم امیرلطیفی برگزار می‌شود
دوستان من گرگان نامه دوستداران محیط زیست استان گلستان انجمن وبلاگ نویسان گرگاندوست هفته نامه سلیم گاه نوشت های فروزان آصف گرگان ما موسسه خیریه محک نواندیشی حسین زمان نگاه نو سید محمد خاتمی گرگان رسانه نقطه سر خط من نیلوفرم فن آوری اطلاعات پیام نور گرگان امین مولودی خبرگزاری کار ایران عکاس گرگاندوست پیدا و پنهان تخریب زمین ابتکار سبز خانه روابط عمومی انجمن مهندسی نفت هدف آگاهی بخشیدن است دانلود هر چی زبان سبز بنیاد باران گلستان اسپورت گلستان نما وبلاگ ناهارخوران کمپین حمایتی از منطقه گردشگری هزارپیچ میثم پور اقدم شهر چنارها گرگان زمین روز شمار بالندگي سپهر ساموئل کابلی صدای سکوت(الهام) 90گرگان هورکانیه واتوره(شاعری از لرستان) سینا باقری گرگان امروز مهندسی نفت دشت سپید سفید مثل شب عکس و قلم حامد بارچیان مگم که بیایید کمی نفهمیم خاطرات من گلپر خانوم تاریکخانه انجمن خیریه بانوان گرگان شهر من . . .گرگان فیلم نوشته ها غزل پست مدرن دهکده تفریحی کوهمیان هیچ گرگان آنلاین WOLFS انجمن گرگانیها سیدباقر خرابه آقابزرگ(طنز) گرگان نیوز قهوه تلخ گرگان سلام سرگرمی، تفریحی، اطلاع رسانی فریاد بی صدا از دیار استراباد ست پنجم کانون ناشنوایان گلستان فیتزکارالدو آقای خاص من میتوانم مشاوره بند2 سبزه چنار تاکسی شهری پرانتزی هم برای من استارباد بهترین های گرگان کشکول رئیسی دیده بان محیط زیست ایران زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است شهید علی اصغر درویشی بهترین های گرگان هیچگاه تنها نیستیم گرگان، چهار فصل، يك نگاه گنجینه من همیشه خبرنگار از کرانه های خلیج گرگان فرزند مونگشت نشین رحیم رسولی- طنز پرداز عبید شاکی خیلی دور خیلی نزدیک یک شهروند گالیکش، شهر زیبای طبیعت گالیکش شهر زیبای طبیعت دربنو پرتال زیگور طراح قالب