امیررضا رضایان
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ امیررضا رضایان
آرشیو وبلاگ
      هدف آگاهی بخشیدن است (غرغرهای سیاسی و اجتماعی به همراه متلک های متفرقه)
چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱

اول نوشت: چند سطر زیر زبان حال منِ نگارنده است که به قول شاعر:

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                  تا بگویم شرح درد این الاغ!

اساسا آدم گاهی اوقات به قول راننده ها آمپر می چسباند، اینجاست که اگر مثل من چانه لغی هم داشته باشد افسار زبانش از هم گسیخته می شود و هر آنچه در افکارش میگذرد را تبدیل به واژه کرده و انها را بدون گذر از هیچ گونه فیلتری و طی یک فرآیند فرا-دموکراتیک آنچه نباید را منتشر می کند و اسباب بدبختی را برای خود میسر می سازد. این را گفتم که بدانید بنده امشب چنین وضعی داشتم که به حول و قوه الهی غیظ خود را کظم کرده و آتش عصبانیت حاصل از استیصال را با چند ساعت پیاده روی اجباری خاموش کردم.

سر شب که کاملا روح و روانم پاک بود و شاخص آمپرم به حد نهایت رسیده بود گفتم دقایقی با یکی از دوستان درد دل کنم. اینطور بود که او را ماننده سگ تو سری خورده همراه خودم راه بردم و از ایران و توران برایش بافتم، پس از گذشت ربعی از ساعت دیدم بنده خدا مانند انسانی که موجود عجیب الخلقه ای دیده باشد به من زل زده و با نگاهش بر من فهماند که لا درک شی و لا سمع صوتآ! خواستم این رفیق شفیق را همچون موشی که از خمره روغن بیرون کرده اند از خود برانم که تاملی کردم و دیدم که شرط انصاف نیست. اینطور بود که عذرش را خواستم و حواله اش دادم به بیت پدرش، دیگر علی مانده بود و حوضش. در اوج تنهایی بی هدف خیابان های را گز می کردم و بی آنکه متوجه اطرافم باشم طی طریق می کردم.

کمی با خود اندیشیدم گفتم حیف نان چه درد و مرضی داری که مانند مار گزیده ها به خود می پیچی و همانند سگِ دَل پاچه می گیری. مشاعیرم پریشان تر از آن بود که روی سوژه خاصی متمرکز شوم، ناگهان دو جوان مست و لایعقل سوار بر ابو طیاره ای قراضه تر از خودشان، بوق ماشین را یکسره کردند و من شوریده حال را حسابی جوشی کردند. خواستم در پاسخ به عمل قبیح این اشقیا و دمیدن نفیر جهنم آن هم در آن مقیاس بلند که حقا به سان صور اسرافیل میت را حی و قیوم میکرد، دادی بر سرشان بزنم که دیدم این مرده شوران جهنم چیزی از ادب نیاموخته اند و گویی در مکتب خلقت واژه ای جز فحش های چارواداری یاد نگرفته اند. با آن حالت شوک زده کمی صبر کردم تا به حد نیاز ازم فاصله گرفتند، بعد من که خود را از شر آن دو ملعون آسوده میدیدم هر چه فحش و الفاظ رکیک که اغلبشان بداهه هایی بودند که در همان حالت پریشانی بر زبانم می آمد را جاری ساختم و مانند بچه ای که آروغ میزند و شکم دردش تسکین می یابد قدری از تالماتم کاسته شد و با همان حال نزار ادامه راه را رفتم.

از آنجایی که مسیرم از حوالی جنگل بود دیدم چند حیوان انسان نما آن وقت شب به جان درختی افتاده اند و که اگر چه نیتشان هرس کردن بود اما کُلک و پر درخت ننه مرده را از بیخ و بن کنده بودند و درخت را لخت و عور ساخته بودند. این صحنه جانگداز را که دیدم داغ دلم تازه شد، یاد دار و درخت های ناهار خوران خودمان افتادم که حقا رو به احتزار هستند و دیر نیست که جنگل ننه مرده را همانند کله کچل من لخت و تنک ببینیم. مسلسل وار و لاینقطع بد و بیراه بود که از نوک زبان بیرون میریخت، در کل عمرم تا به حال اینهمه حرف بد نزده بودم که امشب زدم.

داشت غم جنگل از سرم می افتاد که معضل دیگری به نام گرانی کیکش را میان تمبان ما انداخت، هر چه حساب کردم اون کارگر فلک زده که اگر احیانا حقوقش را بگیرد به زور به ششصد و هفتصد تومن میرسد با اجاره های انچنانی و ماست و دوغ و گوجه و خیار و غیره ذلک که به قیمت خون پدر فروشنده فروخته میشود چگونه می تواند شکم خودش را به انضمام چند سر عائله سیر کند. دیگر خون به مغزم نمی رسید و عن قریب بود که مانند کتلک کف آسفالت پهن شوم.

در این وانفسا ناگهان ماشینی کنار پایم ترمز زد با خود گفتم یا آمده اند ببرندم دارالمجانین یا که کارم بیخ پیدا کرده آمده اند با ما برخورد دیپلماتیک کنند! راننده بنده خدا که ظاهرا در آن اطراف موجه تر از من پیدا نکرده بود و در آنساعتی که خر در خیابان پر نمی زند تنها منِ لایعقل را در خیابان یافته بود از من پرسید:" ناهار خوران کجاست؟" بنده خدا که ظاهرا مسافری بود از استانهای دوردست، هنوز جمله اش تمام نشده بود صدای جیغ و داد به آسمان رفت و مانند کسی که جایی اش را می فشارند مکررا میگفتم:" ناهار خوران رو توی گور کردن، بابای ناهارخوران رو در آوردن!، این ناهار بزنه تو کمرِ . . . . " بدبخت اول از بس ترسیده بود بادش رفت سوار ماشین بشود داشت پیاده در می رفت، یه کم که دید من دارم خنک می شم، در لمحه العینی سوار ماشینش شد و از همان راهی که امده بود برگشت، داد زدم کجا میری آمو؟"، با لحنی حاکی از ترس و تعجب گفت:" سر قبر ناهار خوران"!

پی نوشت: در این خصوص مطلب وبلاگ "بد نیست کمی بیندیشیم" نیز خواندنیست. این بنده خدا اگر چه خارج از گرگان است اما ظاهرا قلبش همچنان برای حفظ سرمایه های گرگان می تپد.

ارسال شده توسط امیررضا رضایان در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | نظرات شما ()
مطالب اخیر انرژی هست، ولی کم است! انتخابات مجلس، . . باز دوباره وبلاگ . . باز دوباره وبلاگ . . نامه ای به شهردار و شورانشینان مصائب گرفتن یک وام چهار میلیونی! اینترنت؛ عصای دست یا بلای جان دکتر نقی مومنی به گرگان می آید واگذارتان کردیم به خدا! مراسم نکوداشت ایرج اعتصام و سیدابوالقاسم امیرلطیفی برگزار می‌شود
دوستان من گرگان نامه دوستداران محیط زیست استان گلستان انجمن وبلاگ نویسان گرگاندوست هفته نامه سلیم گاه نوشت های فروزان آصف گرگان ما موسسه خیریه محک نواندیشی حسین زمان نگاه نو سید محمد خاتمی گرگان رسانه نقطه سر خط من نیلوفرم فن آوری اطلاعات پیام نور گرگان امین مولودی خبرگزاری کار ایران عکاس گرگاندوست پیدا و پنهان تخریب زمین ابتکار سبز خانه روابط عمومی انجمن مهندسی نفت هدف آگاهی بخشیدن است دانلود هر چی زبان سبز بنیاد باران گلستان اسپورت گلستان نما وبلاگ ناهارخوران کمپین حمایتی از منطقه گردشگری هزارپیچ میثم پور اقدم شهر چنارها گرگان زمین روز شمار بالندگي سپهر ساموئل کابلی صدای سکوت(الهام) 90گرگان هورکانیه واتوره(شاعری از لرستان) سینا باقری گرگان امروز مهندسی نفت دشت سپید سفید مثل شب عکس و قلم حامد بارچیان مگم که بیایید کمی نفهمیم خاطرات من گلپر خانوم تاریکخانه انجمن خیریه بانوان گرگان شهر من . . .گرگان فیلم نوشته ها غزل پست مدرن دهکده تفریحی کوهمیان هیچ گرگان آنلاین WOLFS انجمن گرگانیها سیدباقر خرابه آقابزرگ(طنز) گرگان نیوز قهوه تلخ گرگان سلام سرگرمی، تفریحی، اطلاع رسانی فریاد بی صدا از دیار استراباد ست پنجم کانون ناشنوایان گلستان فیتزکارالدو آقای خاص من میتوانم مشاوره بند2 سبزه چنار تاکسی شهری پرانتزی هم برای من استارباد بهترین های گرگان کشکول رئیسی دیده بان محیط زیست ایران زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است شهید علی اصغر درویشی بهترین های گرگان هیچگاه تنها نیستیم گرگان، چهار فصل، يك نگاه گنجینه من همیشه خبرنگار از کرانه های خلیج گرگان فرزند مونگشت نشین رحیم رسولی- طنز پرداز عبید شاکی خیلی دور خیلی نزدیک یک شهروند گالیکش، شهر زیبای طبیعت گالیکش شهر زیبای طبیعت دربنو پرتال زیگور طراح قالب