بنا به برنامه ریزی انجام شده ساعت 15 امروز در صحن شورا حاضر شدیم، قرار بود در شورا جلسه علنی باشد اما تعداد غایبان بر حاضران غالب بود، اندک نمایندگان حاضر در شورا هم در حال رفتن بودند. با پیگیریها و چانه زنی ها چند نفری از آنها ماندند. ناصر گرزین، عبدالرضا چراغعلی، ذبیح الله میقانی و زهرا نورا به علاوه ابراهیم کریمی شهردارِ جان برکف.
جمعیت حاضر در سالن تعدادشان از 35 گذر کرده بود، همه پریشان تر از آن بودند که حالت عادی داشته باشند. پیکر رنجور بافت تاریخی در حال جان دادن بود و کاری از دست کسی بر نمی آمد. این جلسه هم اگر همت بچه ها نبود پا نمی گرفت و بافت تاریخی میشد هم سرنوشت طرح آفتاب. صداها لرزان بود، دیگر صحبت های تکراری و نخ نمای جلسات قبل در میان نبود، صحبت از چرایی نحوه برخورد مجریان طرح با بافت بود.
احسان ارشاد، مقدمه ای کوتاه از سیل عظیم نا مهربانی های صورت گرفته به بافت را شرح داد، که اگرچه تکرار مکررات بود اما باز هم تازگی داشت. بعد محمود اخوان چند کلمه صحبت کرد، صحبت که نه بیشتر می خواست بداند اساسا دیدی که ما نسبت به بافت داریم مجموعه شهرداری و مجری طرح هم دارد؟ چند نفر دیگر هم صحبت کردند اما آنقدر حواسم معطوف این سوال شد که نفهمیدم چه گفتند. حقیقتا اگر حفاظت از تمامیت بافت دغدغه آنها نیست نباید انتظار داشت کاری اساسی برای بافت صورت گیرد.
تریبون به شهردار رسید، مثل همیشه پر صحبت بود و آسمان ریسمان می بافت، تقریبا به هیچ یک از سوالات طرح شده پاسخ نگفت اما تلویحا می شد از سخنان طولانی اش استنباط کرد که "میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است" و آنچه ما از آن به عنوان بافت تاریخی و میراث گذشتگان نام می بریم ارزش آنچنانی در سیاست های شهرداری ندارد. البته جای تعجب هم ندارد، در ملکی که متولی میراث فرهنگی آن پیشقدم در تخریب ابنیه تاریخی است و ارزش حفاظت از بافت را تا حد صیانت از تک بناها تنزل می بخشد، انتظاری بیش از این هم نیست. وقتی سازمان میراث فرهنگی خود طلایه دار نابودی بافت تاریخی است، شهرداری را باید به خاطر همین حداقل اعتقادش به این مسائل ستود. وقتی این سازمان تیزی تبرش درختان مرکباتی که بیخ گوشش است را قطع می کند، باید به روح و روان اموات شورای شهر دو صد درود فرستاد که فرصت برپایی چنین نشستی را فراهم کردند.
بعد از ابراهیم کریمی، مجید طاهری عنان به دست گرفت و در حمایت از طرح جدید سخنانی ایراد کرد. حرفهایش بیشتر بوی آن میداد که ما جماعت حامی بافت تاریخی که از مرگ آن ترسیده ایم به تب کردنش رضایت دهیم و از خر شیطان پایین بیایم بگذاریم شرکت ضاله خودآوند طرح مجعول خود را پیاده کند.
مجید طاهری که در غم از دست دادن عزیزی داغدار بود، حرفهایش را زد و رفت و هر قدر مهدی صفایی خواست چند کلامی پاسخش را دهد نپذیرفت و رفت. سپس چراغعلی پیشنهاد انتخاب یک شهردار برای بافت تاریخی را داد. اما مهندس جان بافتی که در سراشیبی نیستی گام بر داشته شهردار به چه کارش می آید؟!
معلوم بود هیچکس قانع نشده بود، آخر پاسخی نشنیده بودند. نگرانی از چشم بچه ها می بارید، لحن ها کمی تیز شده بود و هر لحظه بوی اصطکاکی ناخواسته می آمد. قرار شد در آینده ای نزدیک طرح مصوب به همراه نماینده شرکت خودآوند که احتمالا آقای موسوی باشد در صحن شورا نمایش داده شود و منتقدان اشکالات خود را عنوان کنند. البته مقرر گردید طرح در اختیار کارشناسان منتقد به طرح هم قرار گیرند تا آنها با اصلاحات احتمالی آشنا شوند.
آیا واقعا قرار است اتفاق تازه ای بیفتد، آیا طرحی که در آن برای مسجد کاربری تجاری در نظر گرفته شده!! قرار است در مسیری گام بردارد که لطمه ای به بافت نزند؟! باورش سخت است، باید باز هم صبر کرد و امیدوار بود، امیدوار بود میراث فرهنگی آنقدر شجاعت داشته باشد که اگر اشتباه و کوتاهی انجام داده پای آن ایستاده و به سوالات مردم پاسخ دهد، ظاهرا اینجا تنها کسی که دلش برای بافت نمی سوزد همین میراث است، سازمانی که برای حفاظت از چنین چیزهایی احداث شده و رئیسی که برای صیانت از چنین بناهایی ماهیانه حقوق می گیرد.
" طرح خودآوند تصویب شد!" این متن پیامکی بود که امروز میان شهروندان گرگان رد و بدل می شد. متعاقبش دلشوره ای بود که آنان را از رخدادی شوم آگاه می کرد. طرح شوم خودآوند در کمیته ماده 5 تصویب شد. به زبان ساده از این تاریخ به بعد بافت تاریخی گرگان به تاریخ می پیوندد و آثار آن را می بایست در لا به لای کتب خاک گرفته جستجو کرد.
بنا بر طرح پیشنهاد خودآوند، مناطق فرسوده و خالی از سکنه بافت، تخریب و جای آنها ساختمانهای نو سر بر می آورد. تا اینجایش خیلی بد نیست، اما وقتی می فهمی که قرار است در بافت عمارت چند طبقه ساخته شود و معابر و گذرگاه ها تعریض گردد، هر طور حساب کنی میبینی بلایی که سر بافت می آید کمتر از فاجعه نیست.
تا چند سال دیگر، معدود آثار تاریخی بر جای مانده از بافت قدیم، لا به لای ساختمان های در هم تنیده گم می شوند. دیگر بافت بوی قدیم نمی دهد، احتمالا خاطرات کودکی ات را زنده نمی کند، اصلا بافت هویتش را گم می کند، بافت بی هویت و بی روح مشتی خاک و آجر است که حجمی است بلا استفاده، که برای بیننده وطنی هم دیدنی نیست چه رسد برای توریست اجنبی.
شورای شهر، شهرداری، میراث، نمایندگان مجلس، فرماندار، استاندار و صد البته پیمانکار ظاهرا هیچ یک علاقه ای به آینده بافت ندارند، برای خیلی هایشان که اصلا مهم نیست، دم بر نیاوردند و تنها حکم نابودی بافت را بی درنگ امضا کردند. حتی زحمت ندادند نظر کمیته فنی را بخوانند، بله کمیته فنی، همان که قبل از تصویب طرح باید آن را بررسی میکرد، اصلا کمیته فنی چه گفته؟ کسی می داند؟
هتل میامی و طرح آفتاب، نام این دو طرح که می آید، چیزی جز ویرانی تاریخ به ذهن نمی رسد. هتل میامی نمادی از گذشته نه چندان دور شهر، امروز جایش را به چاله ای از ویرانی داده است. طرح آفتاب هم گل سرسبد خیال پردازی ها و سخنان عوام فریبانه مجری اش است و یکی از مناطق قدیمی شهر را به مخروبه ای بدل کرده، مخروبه و ویرانه ای که آدمی را یاد ویرانگری قوم مغول می اندازد و سبب می شود صبح تا شب و شب تا صبح نفین و لعن مردم حواله روح و روان بانی اش شود.
تاریخ یک شهر امروز در دستان ماست که اگر کاری نکنیم مقابل سیل بی شمار سوالات فرزندان مان خجل خواهیم بود. مطمئنا جوانان این شهر که تا امروز نیز جور کم کاری نسل قبل را کشیده اند، با ریز بینی خاصی رویدادهای بافت تاریخی را رصد کرده و میکنند و تا جایی که از دستشان بر آید نخواهند گذاشت "نابرادرانِ ناخلف بر قلب شهر تیر بزنند".
در این خصوص بخوانید:
بافت تاریخی به تاریخ پیوست/ وقایع استرابادیه
سرنوشت طرح آفتاب در انتظار بافت تاریخی گرگان / کافه صفا
به رغم مخالفت کارشناسان؛ طرح نوسازی بافت تاریخی تصویب شد!/ گرگان نیوز و انجمن وبلاگ نویسان گرگاندوست
جنگل ابر، دومین ذخیره گاه غنی درختان سرخه دار و یکی از بکرترین مناطق جنگلی ایران، امروز میزبان جاده ای است که اگر چه از کنار ان میگذرد اما قلب آن را نشانه گرفته است.
از زمان مرحوم بازرگان تا ریاست معصومه ابتکار هیچ منطقی حاضر نشد طبیعت زیبای الهی را برای واژه ای به نام توسعه تخریب کند. روزگار گذشت تا نوبت به سفرهای استانی رسید، بدون مطالعه و ارزیابی طرحی ساخت جاده ابر تصویب شد. چند سالی گذشت، وزیر راه مخالفت کرد، روسای محیط زیست و منابع طبیعی هم این تصمیم را معقول ندانستند، حتی زمین شناسان خاک منطقه را مناسب جاده سازی نداشتند اما یکدفعه جاده ابر شد جز مطالبات دیرینه مردم منطقه. عده ای را پلاکارد به دست به خیابان ها فرستادند و فشار آوردند تا به بالانشینان ثابت کنند این جاده خواست مردم علی آباد است.

جاده ابر ششمین جاده مواصلاتی بین سمنان و گلستان است. پنج مسیر دیگر هر قدر که صعب العبور و طولانی باشند می ارزد سرمایه های طبیعی را که در حقیقت شیشه عمر حیات زمین هستند را ویران کنیم؟
تب ساخت جاده آنقدر بالا گرفت که شد شعار انتخاباتی برای رسیدن به مجلس، از نا آگاهی مردم بهره گرفتند تا حقانیت این جاده ضاله را اثبات کنند. برایشان مسجل بود که راه مجلس از روی ویرانه های جنگل ابر می گذرد. همه اش اما این نبود، توسعه عناصر گردشگری جاده فوق که احتمالا رونق اقتصادی را اول را برای جیب گشاد عده ای و در آخر برای ساکنان منطقه به همراه می آورد، آنقدر وسوسه انگیز بود که نشود به راحتی از کنار ان گذشت. آنقدر فشار آوردند، ستاد تشکیل دادند و تجمع کردند و بر خواسته ناحقشان را اصرار ورزیدند که جملگی مسئولین و کارشناسان کشور علیرغم علم به فاجعه آمیز بودن طرح، آن را با اکراه پذیرفتند. در آخر عنان امور به دست استاندار گلستان افتاد، می توانست با اشارتی مانع احداث شود اما او کاری را کرد که باید و غیر از این هم انتظاری نمی رفت.

حال جاده ابر مانده و کلنگی که همین روزها به زمین می خورد، بودجه ای که به پای ساخت این جاده ریخته می شود، تا جنگل ابر بشود چیزی شبیه کوچه. کودکان و بزرگانِ بچه سال در آن آتش بیفروزند غافل از آنکه این جاده چنان آتشی به جانشان خواهد انداخت که در تاریخ بنویسند و ماجرا آن شود که طبیعت دوباره و چند باره به بشر نادان ثابت میکند، تعرض به آن تا ابد محکوم است.
سطل های بزرگ زباله سطح شهر را دیده اید؟دیگر تنها نیستند، چون که همیشه یک نفر سرش را به انضمام کمر و بخشی از پایین تنه داخل آن کرده و آن را میکاود. هر سطل هم قلمرو یک نفر است و تجاوز به قلمرو دیگری عواقبی تلخ دارد.
کودکان آدامس فروش انگار هر روز بیشتر می شوند، معتادان خمار سر چهار راه ها شیشه می شورند، بیوه زنان اسپند دود می کنند؛ گدایی که دیگر خود شغلیست. هیچ کجای شهر نیست که اثری از اینها نباشد. گاهی آنقدر زیادند که احساس می کنم ما در بین آنها در اقلیتیم.

تا کی سر وجدان خود را شیره بمالیم که این به ظاهر گدایان شیادانی هستند متمول که یا از سر عادت و تنبارگی و یا به خاطر درآمد زیاد، گدایی می کنند. تا کی بی تفاوت از کنار کودکانی رد شویم که سرمای پای خود را با گرمای اگزوز ماشین تسکین می دهند. تا کی باید معرکه گیری هایی را در شهر شاهد باشیم که پیرمردی ساز و تنبور می زند و دخترکی کچل و پسر نما می رقصد و اسکناس ها را از دست رهگذرانی که از سر ترحم دلشان به درد آمده می قاپد.
ملاک تعیین میزان فقر باید چه باشد که بر حضرات و آقایان مسجل شود ریشه فقر در مملکت آنچنان زمخت و ستبر شده که تبر هرکول هم از پس بریدنش بر نمی آید. فقر امروز جامعه را می توان به راحتی در کف آسفالت خیابانها دید.
پای درد دل قصابها و مرغ فروش ها که مینشینی، باورمان نمیشود که این اتفاقها دارد دم گوش ما می افتد. مردم از بی پولی و نداری پای مرغ می خورند و باز از نداری به جای گوشت، استخوان می خرند و عصاره آن را می خورند. آنهایی که در خیابان میبینیم که گدایی می کنند تنها بخش کوچکی از این دریای بیکران فقر هستند چرا که بسیاری از افراد غرورشان اجازه نمیدهد برای لقمه ای نان دستشان را جلوی هر کس و ناکس دراز کنند.

یارانه ها را دادند که نانی که سر سفره ها بیاید، اما دریغ که مردم از بی نانی سفره ها را هم فروخته بودند، پول یارانه ها خرج منقل ها شد و نتیجه آن شد که عده ای در گرداب بی پولی و نداری خود غم رخوت اعتیاد را هم بر آن افزودند و چه خانواده هایی که پاشیدند و چه جوان هایی که از برکت سفیدی شیره، سیاه بخت شدند.
1
اخیرا اگر از جوار میدان معزز شهرداری گرگان عبور کرده باشید، مشاهده می کنید که یکی از پایه های این پل مادر مرده ساقط شده و پل مذکور چند صباحیست که لنگ در هوا مانده. تا پیش از اینکه در یمین و یسار پل یک زوج پله برقی موجود بود تعداد عابرانی که از بالای پل گذر می کردند یکی بود یکی نبود بود، حال که دست تقدیر این زوج را فرد کرده عدد آدمهایی که از بالای پل عبور می کند به تعداد موهای سر حسن کچل هم نمی رسد. ظاهرا اهمیت ساخت عمارت چند طبقه در جای هتل میامی آنقدر زیاد بوده که شهردار و کس و کارش حکم نقص عضو برای پل بیچاره ببرند.
2
ظاهرا پدر و مادرِ شهر سر انتخاب اسم برای یکی از فرزندان نورسیده شان که میخ یا سیخ یا چیزی شبیه به آن است که از دل از یکی از میادین معظم شهر روییده، به توافق نرسیده اند. مادر شهر می گوید، اسمش را برج گرگان بنهیم اما پدر در حالی که گیس مادر را می کشد می گوید این اسم ها قرتی بازیه و طبعات ناگواری برای بچه خواهد داشت. از طرفی مادر شهر گریه و زاری کنان پدر را تهدید می کند که اگر قبول نکند ماجرا را برای پدر و برادرهایش تعریف کند و آن ها هم با پدر آنطور بکنند که ساطور با فیله گوسفند می کند. البته پدر که سرتق تر و لجوج تر از این حرفهاست گفته من اگر . . . بشوم، بچه را میگذارم دَمِ در لولو بخوردش ها!!
سرتان را درد نیاورم؛ بنا بر اخبار واصله این دعوا همچنان ادامه دارد و جز شاخ و شانه کشیدن های اینچنینی، طرفین کار مثبتی نکرده اند. لازم به تذکار نیست که این زوج لجوج چندی پیش نیز در مراسم شب شش (شب نامگذاری) بچه قبلیشان که بیمارستانی بود در بلوار صیاد دعوای ایچنینی علم کردند که با ریش سفیدی و سبیل گروگذاشتن عده ای گمنام مسئله ختم به خیر شد.
3
این مثل معروف را حتما شنیده اید که می گویند طرف صورتش را با سیلی سرخ می کند، این مثل به معنای واقعی کلمه برای تیم سخت کوش و سرخ پوش بانوان گرگان عینیت دارد. با این تفاوت که این بندگان خود صورتشان را به جای سیلی با لقد (یا لگد) سرخ می کنند. وارد جزئیات دل پریشان کن ماجرا نمی شوم فقط همین را بگویم که این تیم در لیگ برتر بانوان اول است و اخیرا هم بازی اش را در زمین تیم ایلام 2 بر یک برده است و اگر همچنان اول بمان(انشالله) می رود برای جام باشگاه های آسیا! گلی به گوشه جمالشون
4
امسال قضا و قدر الهی چنین شد که هزارمین مطلب وبلاگ علی نصیبی مقارن گردد با سالروز تولدش و نزول اجلال کردنش به خاک پاک گروهبان محله. در ضمن ایشان اگر چه به عنوان پدر وبلاگنویسان گرگان معرفی می شود اما مادر وبلاگنویس که قاعدتا باید همسر ایشان باشد همچنان نا مشخص است و هیچ شیرزنی تاکنون جرات پای در میان نهادن به این عرصه مرد پیل افکن را نداشته است. از داوطلبان حائز شرایط در خواست می گردد برای آنکه سرنوشت وبلاگنویسان گرگان مانند هاچ زنبور عسل معروف نشود و مجبور نباشند روز و شب به دنبال مادرشان بگردند، در وبلاگ "گرگان ما" آمادگی خودشان را اعلام نمایند تا پس از طی فرآیند گزینش و آزمون کتبی و عملی، در محضر حاضر شده و با گفتن "قَبِلت ُ"، جماعتی را از بی مادری در آورند.(فرزندان اعیان و اشراف و مدیران و زمین داران و معدن داران و بازرگانان و تجار نفتی و آنها که گرین کارد آمریکا دارند در اولویت هستند)
شاید ظاهرا مشکل بزرگی نباشد اما گاها سوهان روح است و حال آدم را خراب می کند. در تاکسی نشسته اید و یک اسکناس هزار تومانی به راننده می دهید، راننده ناگهان ترش می کند و می گوید:" پول خرد ندارم، پول خرد بده!" حالا شما مانده اید آچمز! نه پول خرد دارید نه می توانید پول نداده از ماشین پیاده شوید، تازه در زمان هایی که راننده از حق خود می گذرد و کرایه را بر شما می بخشد شما دلتان نمی آید که پول نداده پیاده شوید اینجاست که شما و راننده در حالتی وصف ناشدنی که به غایت عذاب آور است به سر می برید. خلاصه یا شما مجبور می شوید پول بیشتری بپردازید یا راننده باید از حق خود بگذرد. اما واقعا اینجا مقصر کیست؟
صادقانه و منصفانه اگر نگاه کنیم می بینیم یک راننده هر قدر هم که اول صبح پول خرد داشته باشد باز هم در اواسط روز سُره پول خرد هایش ته می کشد. از آن طرف مسافران که افرادی مثل من و شما هستیم، از آنجایی که اساسا پول خرد در مراودات تجاری ما جایی ندارد، خیلی موقعیت به دست آوردنش را نداریم و اغلب در جیب های همان اسکناس های درشت سبز و آبی را در خود دارد.
در ضمن مشکل دیگری که در زمینه پول خرد وجود دارد این است که اغلب پول خرد ها کیفیت چندانی ندارند و بسیار دفعات پیش آمده مسافران و راننده ها از دریافت آن امتناع می ورزند.
اما احتمالا راه حل های برای رفع این مشکل وجود دارد که نه به هزینه زیادی نیاز دارد و نه خیلی زمانبر است. دستگاه های POS فروشگاهی را حتما دیده اید که خدا رو شکر روز به روز به رونقشان افزوده می شود. سالیان سال است که در ممالک مترقی از این دستگاه در تاکسی ها هم استفاده می شود که در صورت به کار گیری از آن شاید بخش زیادی از تنش های مسافر و راننده در طرفه العین حل گردد. اتفاقا چند صباحی است در تهران بزرگ بلیط های الکترونیکی رایج شده که هموطنان پایتخت نشین ما استقبال خوبی آز ان کرده اند.
همچنین با پیشرفت فن آوری و ورود دستگاه های POS سیار می توان با نصب هر کدام از انها در تاکسی بر مشکل نبود پول خرد و پول های پاره غلبه کرد.
در سطور بالا که به چند روش کلی مورد استفاده قرار گرفته در جاهای دیگر، اشاره شد که امید است با به کار بستن هر یک از روش های فوق یا هر روش دیگری که جایگزین پول های کاغذی سنتی شود، بر معضل جانگداز فوق غلبه گردد.
صدا و سیمای استانی؛ رسانه ای که سیمایش بیشتر از صدایش توی ذوق می زند. آنچنان از روزمرگی رنج می برد که گاها به نظر می رسد فلسفه وجودی اش حکم آباژوری در کنج خانه را دارد که اگر چه بود و نبودش برای احدی مهم نیست اما وقتی که نباشد انگار چیزی در خانه کم است.
لیکن اینبار صحبت از کیفیت نازل سیمای استانی نیست، جان کلام این است که مثلث رسانه ها در استان کمترین تعامل و نزدیکی با هم ندارند و هر یک ساز ناکوک خود را می زنند. نشریات مکتوب، وبلاگها و سایت های اینترنتی و نهایتا رسانه ملی سه راس این مثلثِ آگاهی بخشی هستند و ظاهرا تلاش می کنند به تنهایی ندانسته ها را تبدیل به دانسته ها کنند. اگرچه نمی توان ارتباط وبلاگ ها و نشریات مکتوب را با یکدیگر کتمان کرد اما قویا شاهدیم سیمای استانی خود را تافته ای جدا بافته می داند و بی توجه به دو راس قدرتمند دیگر (نشریات مکتوب و وبلاگها) سعی در پیمودن راه دشوار خود دارد.
سیمای استانی که به دلیل نبود کمترین برنامه تولیدیِ چالشی و اندیشه محور، تبدیل به یک جعبه سرگرمی شده و بی راه نیست اگر گفته باشیم که سیاست سیمای سبز گلستان چیزی شبیه به سازندگان کنسول های سرگرمی است. فیلم ها و سریال ها تکراری و برنامه های تولیدیِ سرگرمی محور که کاملا بی توجه به دغدغه های مردم استان هستند کمترین ارتباط را با مخاطب برقرار نکرده و در حالی که بینهایت مسئله چالش برانگیز مانند پتروشیمی، مشکلات مالی تیم های ورزشی استان، کمبود منابع آبی و نابودی سرمایه های طبیعی، بیکاری روزافزون و هزاران مشکل دیگر در استان وجود دارد سیمای محلی با بی تفاوتی محض از کنار آن ها می گذرد.
اما اوضاع در دو راس دیگر این مثلث(وبلاگ ها و نشریات) متفاوت است. نشریات محلی و وبلاگ ها با هدف قراردادن آنچه ذهن مردم منطقه را آزرده خاطر می کند، مسئولین شهر و استان را مورد عتاب و خطاب قرارداده و اغلب با نیتی در جهت منفعت عمومی، سعی در آگاهی جامعه دارند.
سیمای استانی به عنوان یک رسانه ملی و دولتی که بودجه اش از بیت المال تامین می گردد می تواند نقش به سزائی در حمایت از رسانه های استانی(به ویژه نشریات مکتوب) داشته باشد. هفته نامه های استانی که اغلب خصوصی اداره می شوند وضع مالی مناسبی ندارند که اگر به دلیل مواضع و تیتر های تکاندهنده شان توقیف نشوند خودشان باید از سرِ بی پولی عطای روزنامه نگاری را به لقایش ببخشند. حال اگر می شد سیمای سبز ما کمی کیفیت محوری را جزو سیاست خود می پنداشت و کمی از صرفا سرگرم سازی مردم می کاست، می توانست از پتانسیل موجود در لا به لای صفحات روزنامه ها و هفته نامه ها و وبلاگ ها، آتشین برنامه هایی بسازد که در عین رعایت انصاف، دیگر هیچ مسئولی جرات کم کاری به خودش ندهد. تعامل رسانه ها سبب خواهد شد نشریات مجازی و حقیقی بیشتر دیده شوند و مردم که از وجود و کیفیت آنها باخبر شوند مطمئنا گرایش بیشتری به آنها خواهند داشت و چرخ کار و کاسبی آنها یحتمل راحتتر خواهد چرخید. از آن طرف سیمای گلستان قدری برنامه تولیدی با محوریت توسعه استان می سازد که حقیقتا جایش در میان برنامه هایش خالیست که قطعه خودِ این سبب جذابتر شدنش خواهد شد.
امیدوارم مسئولین سیمای استانی متوجه شوند که ساخت یک برنامه(غیر زنده) 30 دقیقه ای که فقط تیتر هفته نامه و وبلاگ ها و سایت ها را می خواند هزینه اش از تهیه و تولید بسیاری از برنامه های سرگرمی محور و سریال های غمبار تکراری کمتر است، در عوض اثرش به مراتب بیشتر و کاملا در راستای سیاست آگاهی بخشی رسانه ای اش است، رسالتی که ظاهرا سالهاست فراموش شده . . .
چهارشنبه شب؛ میخچه گران دسته چوبی
فردا شب در جهت کمک به زنده نگهداشتن آئین سنتی و تاریخی دسته چوبی گرگان، حضور در محله میخچه گران را فراموش نکنید.
لطفا تا میتوانید از حرکت دسته چوبی عکس بگیرید و در رسانه های مجازی، و ... قرار دهید تا به سهم خود در جلوگیری از فراموشی این آئین موثر باشیم.
گرگان ما.

