امیررضا رضایان
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ امیررضا رضایان
آرشیو وبلاگ
      هدف آگاهی بخشیدن است (غرغرهای سیاسی و اجتماعی به همراه متلک های متفرقه)
انرژی هست، ولی کم است! نویسنده: امیررضا رضایان - یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥

راستش نمی دانم چه میزان به مقوله مصرف انرژی اهمیت میدهید واساسا چه میزان برایتان مهم است. حالا اینکه این مقوله اساسا امر مهمی است و بدانید یا نداینند چه چیزی از تان کم یا زیاد می شود یا خیر بحثی است که هنوز هیچ یک از ریش سفیدان این امر چه در کشور خارق العاده مان ایران و چه در آلمان و سوئد هنوز به این مهم دست نیافته اند. و این که بنده کمترین بعد مدتها وبلاگ ننویسی دوبار وبلاگ نویس شدم و حنجره مادر مرده ام را سر این ماجرا جر میدهم حکمتش چیست خودم هم نمی دانم. اما این یک نکته را می دانم که اگر بنده و شمایی که با نیشخندی حاکی از تمسخر این رقوم را می خوانی، به همین رویه مزخرف به مصرف انرژی ادامه دهیم به نسل های بعد که سهل است به همین نسل بعد که امروز در گهواره هاست "پهن" هم نمی رسد چه برسد به آب و برق و گاز و بنزین!

به طور مثال در همین شهر و دیار خودمان ساختمانی داریم که به اندازه کارخانه فوق عظیم کاله برق و گاز مصرف می کند. حالا اینکه خود کاله با آن همه ید و بیضایش هم  آنچنان که انتظار می رود کم مصرف نیست اما به هر حال در این پاییز سرد، شکوفه دل نشینیست!

این مثال را از این جهت گفتم که این چند وقته من همش نوک پیکانم به سمت پتروشیمی مادر مرده بود و خواستم به سبک شاعر معروف سخن تازه ای آورده باشم تا بلکه جهان تازه شود (اگر بشود!) نکته دیگر که به ذهنم رسید این که همین کارخانه سیمان خودمان ، کارخانه پیوند بالای 80000 متر مکعب گاز در سال مصرف می کند، یعنی به اندازه کل 29 واحد لبنی استان، برقش هم به من و شما ربطی ندارد که اگر آن را هم بگویم مانند من زمین را گاز می زنید. این قسمت هیچ فقط دلم از آن می سوزد که سیمان در ازای ارز آوری احتمالی که دارد و فروش بالای احتمالی که دارد! چه پدری از طبیعت در می آورد و چه گوشی از تراجیق نشینان بینوا کر می کند.

حالا هی بروید صنایع اجق و جغ وارد استان کنید که خاک و آب و باد  استان هی چپ و راست فحش نثارمان کنند و پرنده و چرنده با دیدن روی این اشرف مخلوقات تگری بزنند! البته این مسائل به من که احتمالا ربط ندارد و من نوعی هم غصه فرزند نداشته ام ار می خورم که در سالیاننه چندان  دور باید با بهره گیری از متد فتوسنتز و از طریق نور خورشید شکم سیر بکند ، تازه اگر آن هم ازش چیزی باقی مانده باشد!!

و من الله توفیق

 

  نظرات ()
انتخابات مجلس، . . نویسنده: امیررضا رضایان - شنبه ۱ اسفند ۱۳٩٤

امروز بعد از مدتها سری به وبلاگ زدم، کاملا تصادفی دیدم آخرین مطلب منتشر شده ام دقیقا در یکسال پیش منتشر شده و بدم نیامد به گرامیداشت این تصادف میمون و مبارک چند سطری درباره دغدغه این زوزهایم، یعنی انتخابات مجلس بنویسم.

کاندیداهای معرفی شده از سوی شورای نگهبان به حدی با انتظارات و حداقل های جامعه شهری، شهرستان گرگان متفاوت است که انتخاب بین این بزرگواران بیشتر از جهت احترام و پایبندی به دموکراسی و اعتقاد به پرهیز از رفتار های خشونت آمیز و افراطی است. فارغ از تعلقات جناحی و فکری آن کس که به درد توسعه شهرستان بخورد و به موازین اجتماعی و زیست محیطی پایبند باشد و سواد و تجربه کافی را داشته باشد، را ندیدم.  دو نماینده فعلی گرگان را خیلی منصفانه را ااگر به بوته نقد بکشانیم این میشود که درد از درد مردمشان حل نکردند، و غالب وعده هایشان عملی نشد.


اگر فرصت شود بعد از انتابات مفصل تر این دو بزرگوار را از نقطه نظر فنی نقاط مثبت و منفی شان به قلم در خواهم آورد اما حرف اخر امروزم اول از همه اعتماد دوباره و چند باره به صندوق رای است. هر اتفاق مثبتی که قرار است برای این شهر و کشور بیفتد از درون این صندوق ها خواهد. این صندوق ها در زمان های مختلف نام انسانهایی از دورنشان در آمده که منشا آثار مثبت و منفی بیشماری بلوده اند. سال 76 سید محمد خاتمی، 84 محمود احمئدی نژاد و 92 حسن روحانی از دل این صندوق ها بیرون آمد. قضاوت درباره عملکردشان را به عهده وجئان هموطنانم می گذارم اما مهم اینجاست که هر گاه انتخاب ما آگاهانه و عزم راسخ برای تغییر بوده تغییر ایجاد شده اما هر گاه یاس ما را با صندوق رای دشمن کرده، نتیجه اش سختی و رنج فراوان برای ملت بوده.

تاکید برآشتی با صندوق رای حاصل تحلیل مفصلیست که اندیشمندان و دلسوزان این کشور ها بارها آن را فریاد کرده اند، اینکه به چه کسی و چه جناحی رای دهیم تا انجایی مهم است که مجلسی افراطی و وکیله دوله محور ایجاد نشود، اسم ها آنقدر مهم نیست که رسم ها مهم اند. نماینده ای که لگد به برجام میزند و انها را معاهده ای ننگین می نامد اگاهانه یا ناآگاهانه کمر به نابودی این سرزمین گرفته و وظیفه ماست با رای خودو تا انجا که می شود ریشه افراطی گری را در مجلس آینده بخشکانیم.

امیدوارم رای ما امید را به قلب مردم این کشور برگرداند . . .

  نظرات ()
باز دوباره وبلاگ . . نویسنده: امیررضا رضایان - جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳

سال 1393 برای من تلخ آغاز شد، غم سنگینی به یکباره زندگی ام را فرا گرفت. پدر از دست مان رفت. خیلی راحت، خیلی راحت. خدا خیلی بزرگی اش را به ما نشان داد که سختی زیادی نافتادیم و امروز به رغم ان همه اشکها و لبخند ها، 1393 را به پایان می بریم.

مدتها بود دستم به نوشتن نمی رفت، حقیقت رمقی هم نبود و اگر هم گه گاه میلی بود وقتی نبود که بشود نوشت. شاید و.قتش رسیده بود در دنیای نوپای وبلاگی بازنشسته شوم اما عجیب به این دنیای مجازی خو گرفته بودم. خاک نداشته این جهان عنکوبتی چنان دامنگیر است که من را بعد از زمان قریب به یک سال پای رایانه ام نشاند تا از آنچه در دل دارم بنویسم.

راستش حرف برای گفتن زیاد است اما ترجیح میدهم حرفها را به وقتش بگویم، اینبار به همین نکته بسنده می کنم که زندگی کردنم اگر در یک جامعه اگر نفعی به جامعه رسانده نشود دیگر نامش زندگی نیست. چه زیباتر قدم زدن، نفس کشیدن ما همه در راستای خدمت به دیگران باشد. در این راه قدم بگذاریم که دلی را شاد کنیم و بار غصه را از دوس دیگران تفریق یا اگر نشود بین خودمان تقسیمش کنیم. روزمره را روزمرگی نکنیم، رشد جامعه را در همه زوایایش مهم بشماریم. کودکان کار را معضلی ندانیم که درمان ناپذیر است، فقر فرهنگی را با بی فرهنگی تشدید نکنیم، نسبت کنش های بی مسئولانه مسئولانمان واکنش دهیم. اینچنین اگر باشیم جامعه مان یک قدم رشد می کند.

خدا را لزوما نباید لا به لای صفحات قران یافت، برگ یک گل و شاخه خشک یک درخت آیه ایست از قدرت خدا. حتی مخلوقات به نظر ما ناقص نیز آیاتی مثال زدنی از قدری بی همتا هستند. تکثر عقیده ها را بپذیریم، طرز فکر افراد را محترم بدانیم و درباره شان پیش داوری نکنیم. بیشتر دوست داشته باشیم و تنفر را تا جایی که میشود به کنجی برانیم.

چنین اگر شویم زندگی به کام ما و دیگران شیرین می شود.

حتی اگر اعتقادی به زندگی آن دنیا نداریم در این دنیا طوری رفتار کنیم دیگران ن را نرنجانیم و یادی نیک از خود به جای بگذاریم. گوشمان تیز باشد صدای "هل من ناصر ینصرنی" ها را بشنویم و تا جایی که در توانمان است دست های نیازمند و دل های شکسته را یاری کنیم.

  نظرات ()
باز دوباره وبلاگ . . نویسنده: امیررضا رضایان - جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳

سال 1393 برای من تلخ آغاز شد، غم سنگینی به یکباره زندگی ام را فرا گرفت. پدر از دست مان رفت. خیلی راحت، خیلی راحت. خدا خیلی بزرگی اش را به ما نشان داد که سختی زیادی نافتادیم و امروز به رغم ان همه اشکها و لبخند ها، 1393 را به پایان می بریم.

مدتها بود دستم به نوشتن نمی رفت، حقیقت رمقی هم نبود و اگر هم گه گاه میلی بود وقتی نبود که بشود نوشت. شاید و.قتش رسیده بود در دنیای نوپای وبلاگی بازنشسته شوم اما عجیب به این دنیای مجازی خو گرفته بودم. خاک نداشته این جهان عنکوبتی چنان دامنگیر است که من را بعد از زمان قریب به یک سال پای رایانه ام نشاند تا از آنچه در دل دارم بنویسم.

راستش حرف برای گفتن زیاد است اما ترجیح میدهم حرفها را به وقتش بگویم، اینبار به همین نکته بسنده می کنم که زندگی کردنم اگر در یک جامعه اگر نفعی به جامعه رسانده نشود دیگر نامش زندگی نیست. چه زیباتر قدم زدن، نفس کشیدن ما همه در راستای خدمت به دیگران باشد. در این راه قدم بگذاریم که دلی را شاد کنیم و بار غصه را از دوس دیگران تفریق یا اگر نشود بین خودمان تقسیمش کنیم. روزمره را روزمرگی نکنیم، رشد جامعه را در همه زوایایش مهم بشماریم. کودکان کار را معضلی ندانیم که درمان ناپذیر است، فقر فرهنگی را با بی فرهنگی تشدید نکنیم، نسبت کنش های بی مسئولانه مسئولانمان واکنش دهیم. اینچنین اگر باشیم جامعه مان یک قدم رشد می کند.

خدا را لزوما نباید لا به لای صفحات قران یافت، برگ یک گل و شاخه خشک یک درخت آیه ایست از قدرت خدا. حتی مخلوقات به نظر ما ناقص نیز آیاتی مثال زدنی از قدری بی همتا هستند. تکثر عقیده ها را بپذیریم، طرز فکر افراد را محترم بدانیم و درباره شان پیش داوری نکنیم. بیشتر دوست داشته باشیم و تنفر را تا جایی که میشود به کنجی برانیم.

چنین اگر شویم زندگی به کام ما و دیگران شیرین می شود.

حتی اگر اعتقادی به زندگی آن دنیا نداریم در این دنیا طوری رفتار کنیم دیگران ن را نرنجانیم و یادی نیک از خود به جای بگذاریم. گوشمان تیز باشد صدای "هل من ناصر ینصرنی" ها را بشنویم و تا جایی که در توانمان است دست های نیازمند و دل های شکسته را یاری کنیم.

  نظرات ()
نامه ای به شهردار و شورانشینان نویسنده: امیررضا رضایان - جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳

محضر مبارک و میمون شهردار فرهیخته و اعضای محترم و محترمه شورای شهر

حسب سنت مالوف سالیانه که در چنین ایامی از سال مرقومه ای خدمت مجموعه تحت مدیریت تان می نوشتم، امسال نیز بر طبق رسم دیرین نامه ای می نویسم بلکه به سمع جناب تان برسد. البته ناگفته نماند اعضای محترم شورای قبلی و شهردار معزول، گوششان به غر و لند های بنده بدهکار نبود و امروز وضعیت شان عیان و وضع شهر نیز عیان تر است، پس عبرت بگیرید بلکه دیرتر این صندلی کوفتی را ز زیرتان بکشند و بر زمین گرمتان بزنند.

غرض از این نامه عین مرض است، فی الواقع بنده احقر اگر مرض و کرم در تنم نبود با شما جماعت رئیس و وکیل چه کارم بود که انگشت در چشمتان بکنم و به چپ و راست شهر عیب و ایراد بگیرم؟! علی ای حال این شهر که می بینید گلی ست که آن شورائیان و شهراداران سابق بر سر شهر زده اند و شما هم اگر حواستان به حواس خودتان نباشد کاری با شهر میکنید که عثمانی بر سر ارامنه آورد!

فی المثل همین چاله چوله های شهر که به حمدالله زیاد هم هستند و اگر هر یک را به نام یکی از آدم های شهر بکنیم باز دو سه تایی بی نام می مانند، حاصل مدیریت آسفالتی شهرداران قبل است. شماها یادتان نمی آید، شهردار داشتیم که اصلا کارش آسفالت کردن بود، البته به شیوه خودش. وقتی هم که موتور آسفالت سازی اش روشن میشد دهن شهر را با مردمش یکجا آسفالت میکرد! که شرح ماوقعش روده درازی بیهوده است و دردی از آلام ما کم نمی کند.

اینها را می گویم که ماست هایتان را سخت کیسه بیندازید که اگر به همان روش های غلط ادامه دهید نامتان بر سر زبان ها میگردد، آن هم چه گشتنی! خود دانید.

یا مورد دیگر همان سازه آهنی دور میدان شهرداری است که تاکنون هرچه مهندس و معمار و فیلسوف در حوزه های مختلف شهری از خارج و داخل آمده اندرکف حکمت ساختن این پل نا موزون مانده اند، طوری که یکی از مهندسینی که از بلاد خیلی کفر آمده بود با دید این پل حسابی کفرش در آمد و با همان زبان بی زبانی گفت:"Bullshit"!

از این دسته گلها مدیران قبلی زیاد داشته اند، صد قرآن به میان هر طور که فکر می کنم مدیران قبلی در این سالها انگاری کاری جز گل کاشتن در شهر نداشته اند آن هم به سبک و سیاق خودشان. از نمونه گلهای جدید بلایی آسمانی بود که بر سر میدان کاخ آمد. آن میدان نوستالژیک و ننه مرده با آن دو تا پرنده سفیدرنگ را چند وقتی به خاک سیاه کشاندند و درب و داغان کردند. آخرش هم میدان شده بود چیزی شبیه به زمین گلف، حال اینکه مردم بین خودشان چه حرفها که حواله شهرداری و شورائیان وقت نمیدانند بماند ولی همان نگاه عاقل اندر سفیه مسافران به میدان کاخ و چپ و راست کردن سرشان به نشان افسوس از یک دوجین فحش کش دار بدتر بود! کاش بلایی که بر سر میدان کاخ بینوا آمده بود به همینجا ختم میشد، ابتدای خیابان شالیکوبی را یک سازه بی قد و قواره که از داخلش نورهای رنگی بیرون میزند را علم کرده اند و اسمش را هم گذاشتند " تلویزیون شهری" حالا اینکه تلویزیون ملی چه گلی به سر ما زده که این تلویزیون بخواهد بزند بماند ولی واکنش همان مهندس خارجی در نگاه اول بسیار تامل برانگیز بود؛ " what f…" که حضرت عباسی رویم نمیشود کلام مهندس بی تربیت خارجی که احساساتش را از عمق وجودش ابراز کرد را برایتان شرح دهم. فقط همین را بدانید که مهندس نگون بخت با دیدن این شاهکار متحیرالعقول عطای مهندسی شهرسازی را به لقایش بخشید و الان در یکی از خیریه های ماساچوست با دهان صدای بی ادبی در میآورد.

البته از این دست موارد زیاد است، اما چون میدانم گوش شنوایی نیست و اساسا این حرفها فایده ای ندارد موارد دیگر را زیر سبیلی رد می کنم و سر فرصت خدمتتان عارض می شوم. وگرنه تا دلتان بخواهد این شهر مورد دارد، از بلایی که سر زیارت و تپه نورالشهدا آمد گرفته تا صعب العبور بودن مسیر خیابان برای افراد معلول! انصافا برخی مسیرها که آدم سالم هم به خون جگر ازش عبور میکند و سایرین که خدا به دادشان برسد. البته کیفیت آب شهر هم مالی نیست! پر است از گچ و املاح و اتا آشغالهای ریز و درشت، ترافیک شهر پدرصاحاب ما را در آورده، از همه مهمتر هوا هم امسال خیلی گرم شده و عرق از سر وته ما آویزان است که اگر مسئولین جهت رفاه حال ملت هوا را کمی خنک تر کنند یقین بدانند دور بعدی به قطع یقین صندلی شورا مال خودشان است. حتی اگر طوری شود که دم دمای ظهر یک باد خنک همراه با یک باران ریز نیم ساعته بزند که هنگام مراجعه از کار به سوی خانه کمتر عرق کنیم که دیگر نور علی نور میشود.

مخلص کلام، اینها را گفتم که اتمام حجت کرده باشم، به هرحال مشکلات زیاد است و صبر ما کم. بنده هم از آن دسته جانورانی هستم که صبرم طاق شود آن رگ داعشی من باد می کند  و بلایی سر شهردار و شهرداری میاورم که در تاریخ ماندگار شود. به هر حال گفتنی ها را گفتم، نشود که کاری کنید کارخرابی بار بیاورد. این شهر آنقدر این سالها دهانش آسفالت شده که دیگر نایی برایش نمانده و در حال احتضار است. به قول اطبا نیاز به PCR (احیا) دارد، حالا اگر دم و دستگاهش را ندارید یک تنفس دهان به دهان ناقابل بدهید که اقلا شهر نمیرد بلکه از کما خارج شود و بشود همان گرگان دوست داشتنی، همان شهری که هر کس با هر قومیتی و اعتقادی که دارد به صرف گرگانی بودن در آن احساس راحتی کند.

خدا پشت و پناهتان، برای موفقیتتان دعا میکنم

ارادتمندتان حاج امیررضا رضایان گرگانی بزاز- هشتم شهریور 1393

  نظرات ()
مصائب گرفتن یک وام چهار میلیونی! نویسنده: امیررضا رضایان - یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢

ماجرا از آنجا شروع شده که روزی از روزها پیامکی به گوشی ام امد که در آن نوشته شده بود: " مشتری گرامی حسب رسیدن امتیازات مکسوبه شما در باشگاه مشتریان بانک ملت، شما می توانید با مراجعه به بانک از تسهیلات مربوطه استفاده نمایید". به همین راحتی "جو" من را گرفت و این گرفتنش به قدری محکم بود که نصایح ابوی مبنی بر اینکه اینها همه اش دروغ  و دونگ(Davang از اصطلاحات من در آوردی ابوی گرام است که در زمانی که واژگان ادبیات پارسی را فاقد صلاحیت بیان منظورش می پندارد از آنها استفاده میکند) است راهشگا نشد و من با سینه ای ستبر و بادی در غبغب به بانک رفتم. به باجه دوم یا سوم که مختص همین غرتی گیری ها بود رفتم و موردم را گفتم. متصدی بانک هم نه گذاشت و نه برداشت گفت با این سطح امتیازات، شما می توانید وام چهار میلیون تومانی با بهره 15% بگیرید. من هم یک حساب دو دوتا چهارتا کردم و پس از انکه حکمت ان دو دوتا چهارتا کردن را نفهمیدم پیش خودم گفتم دندان اسب پیشکش را نمی شمارند و مخلص کلام اینکه بی اجازه بزرگترها " آری" را گفتم و خودم را آماده دریافت وام معهود کردم.

از آنجایی که اولین بارم بود وام می گرفتم و از طرف دیگر میپنداشتم به واسطه این موهبت الهی این شندرغاز وام را بدون بروکراسی های زمانبر مرسوم انجام میدهند، منتظر بودم طرف پول را در طرفه العینی به حسابم بریزد. قدری تامل کردم  و متصدی به من گفت:" کپی مدارکت را بیاور برای استعلام!". حالا بماند که با امعان نظر به این موضوع که ریز اطلاعات بانکی و غیر بانکی ام اعم از سجل و کارت ملی و پایان خدمت به انضمام چندین فقره فرم های گوناگون که در بازه های زمانی متفاوت در این بانک پر کرده ام در بانک اطلاعتی شان موجود است و اراده بکنند میتوانند یک یک آنها را به نهاد های ذی ربط میدهند، با این همه تفاسیر ماندم کپی شناسنامه و کارت ملی من به چه دردش میخورد. علی ای حال فردایش فرموده متصدی را بر دیده منت گذاشتم و آن چه گفته بود را دو دستی تحویلش دادم و گفت چند روز دیگر بیایم جواب استعلام را بگیرم. چند روز بعد باز مرخصی گرفتم و رفتم، اینبار گفت جواب استعلام آمده و شما وام تسویه نشده ندارید. با خودم گفتم پدرآمرزیده اینرا از خودم هم میپرسیدی می گفتم.

سرتان را درد نیاورم، طرف باز چند قلم مدرک و سند و سفته و گواهی اشتغال به کار و حکم کارگزینی و فیش حقوقی و از همه مهمتر و جالبتر فاکتور خرید لوازم خانگی ایرانی به مبلغ پنج میلیون تومن را امر فرمود تا برایش بیاورم. مدارک مورد نظر را آماده و سپس با گردنی کج به مغازه یکی از آشنایان رفته و بنده خدا فاکتور مورد نظر را امضا و ممهور به مهر مغازه اش نمود و به بنده تحویل داد و من هم چند روز بعد جملگی مدارک را بدون کم و کاست خدمت متصدی بانک دادم. باز متصدی مدارک را چند بار بررسی کرد و چند تا کاغذ جور واجور را پرینت گرفت و آن ها را ضمیمه مدارک قبلی کرد. یک دوجین کاغذ کم رنگ و رنگ و رورفته که ظاهرا قرارداد بنده با بانک بود را داد تا امضا کنم و من هم علیرغم آنکه خیلی متوجه نوشته های داخل کاغذه ها نبودم آنها را امضا کردم و تحویلش دادم. تا اینجایش فکر کردم شب سیاه تمام شده و نوبت روز سپید گشته که متصدی گفت ضامن داری! خواستم مزاح کنم بهش گفتم:" ضامن که مال کلاشینکفه، ضامنم کجا بود!" طرف که ظاهرا خیلی با این شوخی خنک من ارتباط برقرار نکرده بود گفت :" آخه تو که ضامن نداری واسه چی میخوای وام بگیری؟ بی ضامن که نمیشه!" خواستم قاطی کنم و جوابش را بدهم دیدم ریشم بدجوری پیشش گیر است و آمار عمویم که کاسب است را بهش دادم و قرار شد فردا ضامن را به انضمام مدارک شناسایی و جواز کسبش و ایضا یک چک بانکی 5 میلیون تومنی و پرینت حسابش بیاورم و ترتیب کار را بدهم.

خلاصه عموجان را اوردم و امضا کرد و چک داد و انگشت زد و رفت. باز متصدی گفت برو فردا حوالی ساعت 10 بیا! باز مرخصی گرفتم و رفتم گفت مدارکت حاضر است فقط تا فردا که پول وام به حساب واریز می شود باید یک میلیون تومان پیش دریافت در حسابت باشد. یعنی اینکه کل وام من چهار میلیون تومان بوده و این عزیز چرا؟!، نمیدانم اما مدارک وام 5 تومانی را از من گرفت و حتی سر آخر چک وام را در قالب چک تضمینی 5 میلیونی به من دادند. خلاصه آن یک تومن را به هر نکبتی که بود فراهم کردم و برای گرفتن پول باز مجددا به بانک رفتم. پس از کلی کاغذ بازی بانکی و صرف اقلا بیست دقیقه پشت باجه مربوطه متصدی چک را دو دستی تحویلم داد. به خیالم گفتم کار تمام شده است اما متصدی گفت چک را میبری همان جا که ازش فاکتور لوازم خانگی گرفتی و مهر و امضایش می کنی تا بتوانی نقدش کنی. خلاصه باز یک روز دیگر صرف گرفتن امضا و مهر از آشنای ما که لوازم خانگی فروشی دارد هدر رفت و فردایش که پنجشنبه بود با اخذ مرخضی به بانک رفتم. این بار چک را از من گرفت و پس از آن که همه جای چک مادر مرده به امضا و مهر یک یک کارمندان عالی رتبه بانک رسانید گفت تمام شد و برو صندوق پولتو بگیر!

  نظرات ()
اینترنت؛ عصای دست یا بلای جان نویسنده: امیررضا رضایان - شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢

زندگی دیجیتال به خودی خود پدیده ایست میمون و مبارک اما طرفین این ماجرا که یکی از سمت یمین و دیگر از سمت یسار بام افتاده اند یک قدم حاضر به عقب نشینی از ارزش های نسبتا والای خود نیستند و اگر مجال یابند بعید العین نیست که به هر طریق ممکن از خجالت فک و دهان و آنجای هم در آیند.

گروه اول که به قول گروه دوم متجددین غرب زده فرنگی مآب نام دارند، از صبح سحر تا بوق سگ سرشان در گوشی و تبلت و لپ تاپ و غیره ذلک شان است و به جز ساعاتی که برای پر و خالی کردن شکم هرز می رود، باقی ساعت عمر لا به لای صفحات بی شمار وب می گردند و دور دور می کنند. از دیگر افتخارات این گروه این است که در تمامی شبکه های اجتماعی عضو هستند و صفحاتشان غالبا به روز است و هر وقت روز هم که باشد چراغ فیس بوک و اسکایپ و  . . . شان سبز است. این گروه اگر ساختار فیزیولوژیک بدن انسان اجازه میداد اجابت مزاجشان را نیز در میان یکی از شبکه های اجتماعی انجام میدادند و به واسطه کیفیت بالای آن یک دوجین لایک و کامنت از خلق الله می گرفتند و آن را در دیپلم افتخارات ذخیره و بر سر در اتاقشان قاب می گرفتند. در مناسبات این گروه خانواده فقط موقعی به کار می آید که برق قطع است و در سایر اوقات خانواده وجود خارجی ندارد. البته خانواده های پسامدرنی هم بوده اند که نوازش های مادرانه و یا بوس قبل از خواب طفل بی خاصیتشان را از طرق مجازی به سمع و نظر وی می رساندند و اگر تذکراتی که به وسیله پیام خصوصی فیسبوکی جواب نداد، مادر برای وادارکردن کودک به خواب شبانگاهی، عکسی حزن آلود از خود ستانده و از طریق اینستاگرام(Insatgram) کودک به وی حواله میدهد و موفق می شود وی را در ساعاتی پس از نیمه شب به تختخواب ببرد. موارد بیشماری در این گروه بوده که طرف پشت کامپیوتر صاب مرده اش هوس چیپس و ماست موسیر می کند و برای رسیدن به آن چندین ساعت گوگل کرده تا یک فروشگاه اینترنتی پیدا کند تا بتواند 2300 تومن آن را از طریق اینترنت بانک پرداخت نماید، که با این اوضاع بدون میلیمتری جابجا شدن به هدف شوم خودش هم رسید و دریغ از یک میکرو کالری که در این فرآیند چند ساعته سوزانیده شده باشد. از کرامات این گروه این که اگر چهار نفر شان در فاصله سه اینچی هم بنشینند، اگر از شکم شان صدا در آید از دهانشان صدایی شنیده نمیشود و ابراز احساسات دوستی شان را هم از طریق ری توئیت(retweet) کردن ها و لایک(Like) و گلاب به رویتان پوک کردن(poke) به منصه ظهور می رسانند.

اما گروه دوم که به نقل گروه اول متحجرین عقب مانده هستند، از آن سمت بام به پایین افتاده اند. دریغ از جرعه ای استعمال و تقرب به عالم اینترنت. فارغ از آن دسته که به جبر ایام فرصت آشنایی با این دستاورد نوین بشری را پیدا نکرده عده ای نیز هستند که ظهور و بروز دنیای مجازی را به خطر افتادن ارزش ها و سنت ها میدانند و هر جا که رگ و ریشه ای از بقایای دنیای مجازی می بینند فریاد وا مصیبت ایشان گوش فلک را کر می کند. طرف به قدری خود را از مقوله اینترنت و تکنولوژی بر حذر داشته که فرق فیس بوک را از آیفون تشخیص نمی دهد. بندگان خدا از بد روزگار هر اداره و سازمانی هم که میروند آنها را حواله یکی دو نمونه از سایتهای عریض و طویل دولتی می دهند تا ثبت نام الکترونیکی بکنند و آنها هم که در این حوزه "هر" را از "بر" تمییز نمی دهند بالاجبار آویزان کافی نت ها می شوند و برای دفاع از ارزش ها و آرمانهایشان چند اسکناس انچنانی ازکفشان می رود. از کرامات این حضرات اینکه از آنجایی که از هر چیز دیجیتال متنفر هستند درب تلویزیونشان را هم به روی شبکه های دیجیتال بسته اند و مجبور شدند بازی خنک داربی را با آنتن هوایی هشت متری شان و از طریق قاب تلیویزیون 55 اینچی شان تماشا کنند. احیانا اگر بخواهید به رسم معمول با پیامک احوالشان را بپرسی این عملت را خطایی کبیره دانسته و آن را در راستای ترویج فرهنگ لیبرالیستی اقتصادی پنداشته و با تو آن برخوردی را می کنند که آغا محمد خان قاجار با مردم کرمان کرد.

علی ای حال اینترنت را باید فی النفسه به فال نیک گرفت اما طوری باید از آن بهره برد که نه سیخ بسوزد و نه کباب!

  نظرات ()
دکتر نقی مومنی به گرگان می آید نویسنده: امیررضا رضایان - سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢

شب گذشت دکتر نقی مومنی در صفحه شخصی اش در فیس بوک نوشت برای ایراد دو سخنرانی به ایران می آید. سخنرانی اول هفتم دی در تبریز و سخنرانی دوم نهم دی در گرگان برگزار خواهد شد.

سخنرانی دکتر مومنی در گرگان با محوریت بیماری اوتیسم است و موضوع آن " عوامل به وجود آورنده بیماری اوتیسم و راه های تشخصی آن" می باشد. دوستانی که مایل به شرکت در این سخنرانی می باشند می توانند با شماره تلفن 09126659055 تماس بگیرند.  جهت اطلاعات بیشتر می توانید به سایت زیر مراجعه فرمائید:

http://www.ircme.ir

 

مکان:گرگان - بلوار شهید صیاد شیرازی - مرکز آموزشی درمانی شهید صیاد شیرازی

زمان: از ساعت 08 الی 13:30نهم دی ماه 1392

 

 همچنین برنامه تفضیلی را می توانید از لینک زیر دانلود نمایید: 

دانلود برنامه تفضیلی سمینار

پانوشت: دکتر نقی مومنی از پ‍وهشگران و محققان بنام ایرانی است که تحقیقاتش در زمینه بیماری اوتیسم شهرت جهانی دارد. وی سالهاست که در کشور سوئد زندگی می کند.

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر انرژی هست، ولی کم است! انتخابات مجلس، . . باز دوباره وبلاگ . . باز دوباره وبلاگ . . نامه ای به شهردار و شورانشینان مصائب گرفتن یک وام چهار میلیونی! اینترنت؛ عصای دست یا بلای جان دکتر نقی مومنی به گرگان می آید واگذارتان کردیم به خدا! مراسم نکوداشت ایرج اعتصام و سیدابوالقاسم امیرلطیفی برگزار می‌شود
دوستان من گرگان نامه دوستداران محیط زیست استان گلستان انجمن وبلاگ نویسان گرگاندوست هفته نامه سلیم گاه نوشت های فروزان آصف گرگان ما موسسه خیریه محک نواندیشی حسین زمان نگاه نو سید محمد خاتمی گرگان رسانه نقطه سر خط من نیلوفرم فن آوری اطلاعات پیام نور گرگان امین مولودی خبرگزاری کار ایران عکاس گرگاندوست پیدا و پنهان تخریب زمین ابتکار سبز خانه روابط عمومی انجمن مهندسی نفت هدف آگاهی بخشیدن است دانلود هر چی زبان سبز بنیاد باران گلستان اسپورت گلستان نما وبلاگ ناهارخوران کمپین حمایتی از منطقه گردشگری هزارپیچ میثم پور اقدم شهر چنارها گرگان زمین روز شمار بالندگي سپهر ساموئل کابلی صدای سکوت(الهام) 90گرگان هورکانیه واتوره(شاعری از لرستان) سینا باقری گرگان امروز مهندسی نفت دشت سپید سفید مثل شب عکس و قلم حامد بارچیان مگم که بیایید کمی نفهمیم خاطرات من گلپر خانوم تاریکخانه انجمن خیریه بانوان گرگان شهر من . . .گرگان فیلم نوشته ها غزل پست مدرن دهکده تفریحی کوهمیان هیچ گرگان آنلاین WOLFS انجمن گرگانیها سیدباقر خرابه آقابزرگ(طنز) گرگان نیوز قهوه تلخ گرگان سلام سرگرمی، تفریحی، اطلاع رسانی فریاد بی صدا از دیار استراباد ست پنجم کانون ناشنوایان گلستان فیتزکارالدو آقای خاص من میتوانم مشاوره بند2 سبزه چنار تاکسی شهری پرانتزی هم برای من استارباد بهترین های گرگان کشکول رئیسی دیده بان محیط زیست ایران زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است شهید علی اصغر درویشی بهترین های گرگان هیچگاه تنها نیستیم گرگان، چهار فصل، يك نگاه گنجینه من همیشه خبرنگار از کرانه های خلیج گرگان فرزند مونگشت نشین رحیم رسولی- طنز پرداز عبید شاکی خیلی دور خیلی نزدیک یک شهروند گالیکش، شهر زیبای طبیعت گالیکش شهر زیبای طبیعت دربنو پرتال زیگور طراح قالب